-
ژست جالب یک مار در مقابل دوربین
سهشنبه 20 اردیبهشت 1390 15:25
-
من گاو هستم!
یکشنبه 18 اردیبهشت 1390 22:04
در یک مدرسه راهنمایی دخترانه در منطقه محروم شهر خدمت می کردم و چند سالی بود که مدیر مدرسه شده بودم. قرار بود زنگ تفریح اول، پنج دقیقه دیگر نواخته شود و دانش آموزان به حیاط مدرسه بروند. هنوز دفتر مدرسه خلوت بود و هیاهوی دانش آموزان در حیاط و گفت وگوی همکاران در دفتر مدرسه، به هم نیامیخته بود. در همین هنگام، مردی با...
-
فاطمه، فاطمه است... (دکتر شریعتی)
جمعه 16 اردیبهشت 1390 13:42
از شخصیت فاطمه سخن گفتن بسیار دشوار است. فاطمه، یک ” زن ” بود، آن چنان که اسلام میخواهد که زن باشد. تصویر سیمای او را پیامبر خود رسم کرده بود و او را در کورههای سختی و فقر و مبارزه و آموزشهای عمیق و شگفت انسانی خویش پرورده و ناب ساخته بود. وی در همه ابعاد گوناگون زن بودن نمونه شده بود. مظهر یک دختر، در برابر...
-
او را بغل کنید لطفا!
چهارشنبه 14 اردیبهشت 1390 09:03
تو که بارون و ندیدی گل ابرارو نچیدی گله از خیسی جاده های غربت می کنی تو که خوابی تو که بیدار تو که مستی تو که هوشیار لحظه های شب و با ستاره قسمت می کنی منو بشناس که همیشه نقش غصم روی شیشه منه خشکیده درخته توی بطن باغ و بیشه جاده های بی سوارو سال گنگ بی بهارو تو ندیدی بپشیزی نگرفتی دل مارو تو که بارون و ندیدی گل ابرارو...
-
روز معلم و معلمهای من (لطفا بخوانید دوستان!)
یکشنبه 11 اردیبهشت 1390 23:47
اولین باری که به مدرسه رفتم، هرگز یادم نمی ره. مامانم یه پوشه نارنجی رنگ خرید و منو با خودش برد برای ثبت نام کلاس اول. من کلاس پیش دبستانی یا مهدکودک و آمادگی و قس علی هذا رو تجربه نکرده بودم ... از اینکه با مامانم به خونه برگشتم خیلی خوشحال بودم!! وقتی هم برای اولین روز به مدرسه رفتم، یکی از عروسک هام به نام بیتا رو...
-
بهار کودکی
جمعه 9 اردیبهشت 1390 22:38
بهار کودکی... این چند تصویر، از باغی هستند که قشنگترین روزهای کودکی ام در آنجا سپری شده است. با دیدن این تصاویر شاید شما هم بدانید چرا عاشق این ماه هستم... به خاطر شکوفه های سیب، آلبالو و آسمان زیبایش... کودک درونم هنوز هم مرا وادار به تجسم کائنات در شکل ابرها می کند!! به خاطر سرعت پایین اینترنت حجمشان را کم کرده ام...
-
کاری کنید فرشته های مهربان این انجمن دوباره پر بگیرند
یکشنبه 4 اردیبهشت 1390 16:38
نامه مادر یک بیمار هموفیلی به استاندار آذربایجان غربی چند روز قبل نامه ای از طرف دوست خوبمان آقای پیمان غنی زاده به دستم رسید با عنوان «نامه مادر یک بیمار هموفیلی به استاندار آذربایجان غربی» که اشک بر گوشه چشمانم آورد. این نامه به امضای 110 نفر از بیماران هموفیل استان یا والدین آنها رسیده است. دوست داشتم از این نامه...
-
هوا بس ناجوانمردانه سرد است...
جمعه 2 اردیبهشت 1390 08:20
سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت، سرها در گریبان است . کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را . نگه جز پیش پا را دید ، نتواند ، که ره تاریک و لغزان است . وگر دست محبت سوی کس یاری، به اکراه آورد دست از بغل بیرون ، که سرما سخت سوزان است . نفس کز گرمگاه سینه می آید برون، ابری شود تاریک . چو دیوار ایستد در پیش چشمانت...
-
کودکی...
چهارشنبه 31 فروردین 1390 08:30
کودکی... فصل قشنگ کودکی خاطرات بی نشیب کودکی بادبادک های رنگیمان به باد ... کاش می بودی کودکی کاش می ماندی کودکی...
-
از روی بد شانسی است یا خوش شانسی؟
دوشنبه 29 فروردین 1390 22:05
در روزگاری کهن پیرمرد روستا زاده ای بود که یک پسر و یک اسب داشت . روزی اسب پیرمرد فرار کرد و همه همسایگان برای دلداری به خانه اش آمدند و گفتند : عجب شانس بدی آوردی که اسب فرار کرد! روستا زاده پیر در جواب گفت: از کجا می دانید که این از خوش شانسی من بوده یا بد شانسی ام؟ و همسایه ها با تعجب گفتند؟ خب معلومه که این از بد...
-
شهر ارومیه
یکشنبه 28 فروردین 1390 08:50
وزیر امور خارجه : شهر ارومیه 900 کیلومتر مرز مشترک دارد !! ۲۷/۰۱/۱۳۹۰ ساعت 15:20 وزیر امور خارجه گفت: شهر ارومیه با دارا بودن موقعیت جغرافیایی خاص و دارا بودن 900 کیلومتر مرز مشترک با سه کشور ترکیه، جمهوری آذربایجان و عراق، نقش اساسی در ترانزیت و صادرات کالاهای ایرانی به کشورهای منطقه دارد. علی اکبر صالحی با بیان این...
-
عکس
شنبه 27 فروردین 1390 19:02
این عکس رو از وبسایت آقای کامران نجف زاده (فارغ از هر دغدغه سیاسی!!) برداشتم... زیباست... زیبا... ----- وبلاگ به مرور زمان به حالت قبلی برمیگردد، با تغییرات اساسی در نوشتار و ادبیات و نوع مطالب آن... -----
-
می دوند..
جمعه 26 فروردین 1390 09:07
می دوند... بعضی برای ف رار بعضی برای ق رار...
-
باز هم سالی دیگر...
چهارشنبه 25 اسفند 1389 11:46
امسال موقع سال تحویل تو ماشین بودیم و تو حیاط حرم حضرت معصومه چون اگه می رفتیم داخل حرم نمی تونستیم با هم باشیم و خانوما و آقایون جدا بودن میگن هر جور نیت کنی سال بعدت همون طوری خواهد شد... من بلافاصله بعد سال تحویل خواستم مثلا آرزوی خوب کنم گفتم: امسال همش میرم مسافرت! و همین شد که همون طور که بیشتر شما دوستان می...
-
روشنی چشم تو ۱۲+۱
چهارشنبه 18 اسفند 1389 14:56
امیر مدام نوزاد را که زیر مهتابی حبس شده بود نگاه می کرد و با او حرف می زد. می گفت وقتی برهان بزرگ شود کت و شلوار برایش می خرم و با خودم به پارک ساحلی می برم و کمکش می کنم تا در شهرچایی آب تنی کند! می گفت هر اسباب بازی که اراده کند برایش می خرم، فقط کافی است لب تر کند! و... نگار فقط نگاه می کرد... او عاشق دختر بچه ها...
-
سوالات کنکور ۹۰ ارشد ارتباطات (هر کی می خواد رمز بخواد!!)
دوشنبه 9 اسفند 1389 12:55
-
ظرفیت پذیرش ارتباطات
یکشنبه 8 اسفند 1389 12:01
دانشگاه ها و ظرفیت پذیرش در هر گرایش در سال 89 (آخرین آزمون کارشناسی ارشد برگزار شده) به شرح زیر است: 1- گرایش علوم ارتباطات اجتماعی دانشگاه ها و ظرفیت پذیرش در گرایش علوم ارتباطات اجتماعی در دانشگاه دولتی در سال 89 (آخرین آزمون کارشناسی ارشد برگزار شده) به شرح زیر است: جدول 1: ظرفیت پذیرش در گرایش علوم ارتباطات...
-
روشنی چشم تو (۱۲)
یکشنبه 1 اسفند 1389 14:08
آن روز، روز بخصوصی بود. پرستو بعد از مدتها انتظار راهی بیمارستان شده بود تا نوزادش را به دنیا بیاورد. همه خوشحال و منتظر بودند. نگار اما بیشتر منتظر ورود پسرکی بود که لحظاتی بعد به دنیا می آمد. خانه نگار تبدیل به اتاق انتظار شده بود. دایی سعید آماده رفتن به بیمارستان شد. نگار از دایی خواست با او برود. دایی سعید اولش...
-
این مطلب را وقتی حوصله دارید، با دقت تا آخر بخوانید!!
شنبه 9 بهمن 1389 12:26
نقدی بر سریال مخاطب کُش "ستایش" اسم این وبلاگ رو گذاشتم "خواهش نادانی انسان نکن" چون وقتی داشتم فکر می کردم یک وبلاگ باز کنم (اینجا نه، خواهش نادانی انسان نکن رو اول رو ایرانبلاگ زدم، بعد منتقلش کردم رو بلاگفا، بعد بلاگ اسکای).. بگذریم... وقتی اسم برای وبلاگ انتخاب می کردم مقابل تلویزیون بودم و...
-
استمداد از استاندار جهت مساعدت برای احیا کانون هموفیلی استان
شنبه 25 دی 1389 13:12
نامه جمعی از فعالان اجتماعی، اساتید دانشگاه، پزشکان، هنرمندان، وکلا، فعالان رسانه، دانشجویان و... به استاندار آذربایجان غربی به نام خدا استاندار محترم آذربایجان غربی جناب آقای جلال زاده با عر ض سلام و سپاس پیشاپیش از جنابعالی و کلیه همکاران گرانقدرتان به جهت بذل توجه ویژه ای که مطمئنا در برنامه های کاری خود نسبت به...
-
روشنی چشم تو (11)
چهارشنبه 8 دی 1389 13:57
آن روزهای خوب برای نگار پر از خاطرات رنگارنگ و شیرین بود. امیر هر دوشنبه به خانه نگار می آمد ولی مادر به نگار اجازه نمی داد با آنها به کوه بروند و می گفت تو باید درست را بخوانی، وقت امتحان است!... بالاخره امتحانات هم تمام شد. نگار می دانست که نتیجه مطلوب را نخواهد گرفت، اما تمام تلاشش را به کار می گرفت تا حداقل در هیچ...
-
روشنی چشم تو ۱۰
پنجشنبه 2 دی 1389 14:34
هوا به تاریکی می گرایید. نگار کنار استخر وسط باغ آتش روشن کرده بود و کنارش نشسته بود. هنوز هم آیت الکرسی می خواند... موقع برگشتن به خانه رسیده بود که پدرش رو به مادر کرد و گفت: بهتر است قبل از رفتن به شهر سری به خانه ننه بزنیم، شام را آنجا بخوریم و از آنها هم خداحافظی کنیم... انگار بهترین خبر دنیا را به نگار داده...
-
روشنی چشم تو(۹)
دوشنبه 22 آذر 1389 17:34
نگار کم کم به نبود امیر در زندگی اش عادت می کرد. در آن دو هفته سعی کرد اصلا امیر را نبیند تا شاید دل بی قرارش آرام بگیرد. پنج اردیبهشت بود و آن شب نگار قبل از هر وقت دیگری خوابید. فردا جمعه بود... همه جا تیره و روشن بود، سیاه و سفید... مه غلیظی فضا را فرا گرفته بود. یک مرد با لباس سفید پزشکی، به سمت نگار آمد: متاسفم،...
-
روشنی چشم تو (8)
سهشنبه 16 آذر 1389 14:34
می گن که تو آسمون، هر کس ستاره داره می گن که جشن عشقه، شبهای پرستاره ببین ستاره ی من یه عمره چشم براته مثل من عاشق تو، عاشق اون چشاته یادت نره یادت نره یادت نره دوستت دارم یادت نره یادت نره یادت نره که من فقط تو رو دارم... *** می گن که تو آسمون، هر کس ستاره داره می گن که جشن عشقه، شبهای پرستاره ببین ستاره ی من یه عمره...
-
روشنی چشم تو (7)
سهشنبه 16 آذر 1389 14:31
- نگار... دخترم... بیدار شو... تو خوابیدی؟ چشمان سنگین نگار به زحمت از هم گشوده شد. خانم صادقی، مشاور مدرسه نگار بالای سرش بود و لیوانی آب در دست داشت. نگار خودش را جمع و جور کرد و لیوان آب را از دست خانم صادقی گرفت و دهانش را که از فرط عصبانیت و گریه خشک شده بود، با آن تر کرد. - نگار... دخترم... بیدار شو... تو...
-
روشنی چشم تو (6)
چهارشنبه 10 آذر 1389 12:06
800x600 Normal 0 false false false EN-US X-NONE FA MicrosoftInternetExplorer4 سه ماه از آن روزها می گذشت... وضع مالی خانواده نگار بهتر از روزهای اول شده بود. با پول فروش زمین، یک خانه و یک زمین دیگر در محلی دیگر خریدند و توانستند یک فروشگاه لوازم یدکی برای پدر دست و پا کنند و حالا دیگر از آن زندگی سخت گذشته خبری نبود....
-
روشنی چشم تو (۵)
دوشنبه 8 آذر 1389 09:27
- مقدمات استخدام امیر در یکی از ادارات همین شهر فراهم شده، فقط مانده درس های این ترم را با موفقیت پاس کنه و کارت معافیتش از سربازی رو بگیره... موجی از خوشحالی در چهره همه خانواده دوید. همه بابت این اتفاق خوشحال بودند، بخصوص نگار که می دانست با این اتفاق امیر را بیشتر از همیشه خواهد دید. شب که شد همه در باغ پشت خانه...
-
روشنی چشم تو (۳)
دوشنبه 24 آبان 1389 09:42
سفره هفت سین به سلیقه نگار چیده شده بود. نگار عاشق رنگ "آبی" بود و با پس انداز کردن پول توجیبی هایش لوازم هفت سین را خریده بود. چهار نفر سر یک سفره کوچک و ساده جمع بودند و دست های هم را گرفته و دعا می کردند. هر سال تحویل، همه اقوام دور سفره هفت سین "آقابابا" جمع می شدند و سال را تحویل می کردند اما...
-
روشنی چشم تو (۲)
چهارشنبه 19 آبان 1389 12:33
چهارده ساله بود. دختری با یک سر و هزار سودا... درسخوان ترین و تیزهوش ترین دختر مدرسه و منطقه آموزشی اش بود و در تمام مسابقات علمی و فرهنگی و هنری مدرسه و منطقه مقام درخوری کسب می کرد و حالا در راه خانه به مدرسه به این فکر می کرد که برف باریده و کفش هایش سوراخ است و حس بد تجمع آب در داخل کفشش را نمی توانست از یاد ببرد....
-
روشنی چشم تو (۱)
دوشنبه 17 آبان 1389 10:11
I can't give you more I'll never find, what I'm searching for Oh, I khnow, that I will die for you Can't you see my deep emotions I ears may go, but I'm lonely too روشنی چشم تو (قسمت اول) نویسنده: ندا عبدی صبح بود، ولی هنوز سپیده کامل نزده بود. در گوشه ای از یک شهر کوچک در شمال کشور، زندگی رنگ حرکت می گرفت و در یک...