خواهش نادانی انسان نکن

هوا بس ناجوانمردانه سرد است

خواهش نادانی انسان نکن

هوا بس ناجوانمردانه سرد است

بیا... بانده...

مروری بر 19 دی 1389، روز سقوط بوئینگ 727 تهران- ارومیه

حادثه ای که بازماندگانش را فراموش کرده است

بیا... بانده...

ندا عبدی


19 دی ماه 1389 بود. عقربه های ساعت 19:53 دقیقه را نشان می داد. شبی سوزناک؛ برفی که امان نمی دهد از بارش؛ سرما و باز هم سرما؛ همه به کنج خانه هایشان پناه برده اند و گرمایی که خبر از بیرون ندارد... مردی با کت و شلوار و پالتو روی برف افتاده است. از یک سو سرما را حس می کند و از سویی آبی را که به درون جانش راه نفوذ می یابد. صداهایی می شنود و مردمی را می بیند که به سمت او می آیند. از هوش می رود و 28 روز دیگر، دوباره چشمانش را به روی دنیا باز می کند. چیزی از گذشته اش به یاد نمی آورد و نمی داند چرا اینجا است. چند روزی می گذرد تا به یاد بیاورد که او، از بازماندگان سقوط هواپیمای بوئینگ 727 ایران ایر است. این «محمد سنگی» است که دوباره زندگی را تجربه می کند. 27 سال دارد و به قول خودش، در هواپیمایی «ویران ایر» کار می کند. یک دختر به نام هلیا دارد که در روز سقوط هواپیما 19 روزه بود.او بازمانده همین سانحه هوایی است که 80 نفر کشته داشت.

فرآیند سقوط چطور اتفاق افتاد؟

در کمتر از یک دقیقه همه اتفاق ها پشت سر هم ردیف شدند. تا تبریز مشکلی نداشتیم و همه چیز عادی بود. اما در آسمان ارومیه، تکان های شدید هواپیما؛ ضربه ای معادل تصادف شدید با خودرو و بعد صدایی مهیب به یاد دارم. روی زمین افتاده بودم و سرما و رطوبت را در زیر خودم حس می کردم. آمبولانس سبز و مردمی را دیدم که به کمک ام آمده بودند. برف می بارید و گذر برف از نور تیرهای چراغ برق را دیدم و بعد... تابلوی اورژانس بیمارستان امام خمینی(ره) را و بعد از آن، بی هوشی و کما بود... تا 28 روز در کمای کامل بودم. ضریب هوشیاری من 3.5 بود و ضریب هوشیاری مرگ مغزی 4... از نظر پزشکان زنده ماندنم بعید بود و برای زمان مرگم، به خانواده ام وقت داده بودند! اما همان علم پزشکی باید شانس مرا برای زنده ماندن به خاطر جوان بودن بدنم بالا می دانست! من امید و آرزو داشتم و دعاهایی که ماندن مرا می خواستند. من دختری داشتم که با وجود همه مقاومت ها برای ماندنم در تهران، به آمدن تشویق ام می کرد.

چه مقاومت هایی؟

خدا حفظ کند خانم موسوی، رئیس فروش بلیط هواپیمایی استان را که خاطرش برایم عزیز است. آن روز به من زنگ زد و اصرار داشت که «سنگی برنگرد!» اما من دلم برای دخترم تنگ شده بود، چون از لحظه تولدش فقط یک بار دیده بودمش و بعد به مأموریت رفته بودم. تاریخ پایان مأموریتم هم 21 دی بود. با شوخی به او گفتم: «این بوئینگ است، فوکر سقوط می کند، بوئینگ نه!» مقاومت های دیگری هم بود! با موتور به فرودگاه رسیدم. مدیرکل فرهنگ و ارشاد اسلامی استان هم آنآن

 آنجا بود. پرواز به خاطر ناپایداری شرایط جوی مرتب کنسل می شد و از ساعت 16 تا 18 چند بار به تعویق افتاد. در این مدت مدیرکل تامین اجتماعی وقت هم وارد سالن انتظار شد و من صندلی ام را به او دادم. آن دو عزیز بلیط تبریز خریدند و رفتند و ما سوار پرواز ارومیه شدیم. انگار ابر و باد و مه و خورشید و فلک دست به دست هم داده بودند که نرویم!

هوای تهران چطور بود؟

هوای گرم و صاف تهران، تصور این همه تفاوت دما با ارومیه را برایم غیر قابل باور کرده بود. هواشناسی هر نیم ساعت یک بار از وضعیت جوی خبر می داد و پرواز ما به تاخیر می افتاد. بالاخره با دو ساعت و 45 دقیقه تاخیر، اجازه پرواز از برج مراقبت صادر شد. خلبان و گروه پرواز هواپیما را تحویل گرفتند و راه افتادیم.

پس شما شانس آوردید که جای خوبی نشسته بودید...

نمی دانم! هواپیما 5 تکه شده بود. شماره صندلی من f24 بود. در صندلی بغل دستی من یعنی 24D، مهندس کامران امیری، مهندس پرواز نشسته بود و فوت کرد.

بعد از تابلوی اورژانس را به یاد دارید؟

هیچ چیز... شنیده هایم را می گویم: «می گویند برای نجات ما تمام دکترهای بیمارستان فعال شده بودند. متاسفانه تیم مدیریت بحران استانداری وقت خیلی ضعیف عمل کرده بود. مواجهه با چنین سانحه ای، اصولاً نباید زیاد سخت باشد. حساب کنید اگر خدای ناکرده یک زلزله 7 ریشتری می آمد، تکلیف چه بود؟... چند درصد از شهرهای ما بیمه حوادث هستند؟ 20 مصدوم این سانحه بعد از سقوط فوت کردند. این فاجعه است!»

در نهایت دلیل سقوط چه بود؟

تا یک سال و اندی در رسانه ها به حادثه پرداخته شد اما بعد از آن، دیگر در خاطر کسی نماند و حالی از ما نپرسیده اند. بعد از دو سال سکوت محض ایران ایر و هواپیمایی کل کشور درباره سقوط هواپیما و مظلومیت بازماندگان آن، سازمان بازرسی کشور دلیل سانحه را خطای انسانی اعلام کرد. در حالی که صلاحیت این اعلام را نداشت. همه از این حادثه رد شدند... مثل همان بلایی که سر آنتونوف 140 آمد. چنین اتفاقی در هر جای دنیا اتفاق می افتاد، وضع بهتر از این می شد!

چه حسی داشتید وقتی چشم باز کردید و چیزی به یاد نداشتید؟

این از تدابیر خداوندی است که در آن لحظه چیزی به خاطر نیاوردم. شاید نمی توانستم آن لحظه را تحمل کنم. هیچ چیز جز لرزش هواپیما به یاد نداشتم و دلیل بستری شدنم را سرماخوردگی می دانستم! بعد از مدتی در بیمارستان شهید عارفیان بستری شدم. یک روز شنیدم که درباره چهلم کشته شدگان سانحه هوایی حرف می زدند. نمی توانستم از ویلچر پیاده شوم اما با اصرار من و مسئولیت خودم، دوستم مرا سر مزار آنان در باغ رضوان برد. جمعیت زیادی آنجا بودند، هر چند خیلی ها را برای تدفین به شهر خودشان برده بودند. متاثر شده بودم اما زیاد متوجه عمق قضیه نبودم. یک نوع خلسه بود.

از اینکه زنده اید چه حسی دارید؟

فکر کنید با یک نفر از خیابان رد می شوید. تصادفی رخ می دهد و کسی که تا چند ثانیه قبل پیش شما زنده بود، می میرد. شما زنده می مانید. چه حسی دارید؟! من هم همان حس را داشتم. خوشحال بودم که زنده ام اما ناراحت بودم که او دیگر زنده نیست. ما آسیب دیدیم و آسیب پذیر هم شدیم. ما خیلی شکننده شده ایم و دیدگاهمان به زندگی، خوشبینی و بدبینی مان، همه چیزمان تغییر کرده است. مرگ یک گذر است و مسلماً زندگی دیگری در امتداد این جهان وجود دارد. با آنچه در سقوط هواپیما دیدم، احساس می کنم بت پرستی را رها کرده و یکتاپرست شده ام! گاهی آرزو می کنم که کاش من هم می مردم!

چرا؟

آنها که مردند، خیالشان راحت شده! اما شاید ندانید که سانحه هوایی با سوانح جاده ای متفاوت است. فرآیند بهبود در سوانح هوایی خیلی طولانی است. حساب کنید ما 1250 متر بالاتر از سطح آبهای آزاد بود. حالا حساب کنید ارتفاع دریاچه ارومیه چقدر بالاتر از سطح آبهای آزاد است و این دو را با هم جمع کنید! حالا به این احساس فکر کنید که در یک جاده، از شیب بلند یکباره پایین بیایید. یا از بالاترین نقطه چرخ و فلک به پایین می آیید. یک حس سرخوشی و خالی شدن «توی دل» به شما دست می دهد. این سرخوشی مال این است که اکسیژن به مغز نمی رسد. اگر 4 ثانیه اکسیژن به مغز نرسد، خطر جدی برای ادامه حیات وجود دارد. ما هر ثانیه 50 متر ارتفاع از دست می دادیم. از این رو بود که همه ما به کما رفتیم... چه در همان لحظه و چه چند دقیقه بعد از آن... «رها جبارپور» از مسافران آن هواپیما بود که الان روی ویلچر نشسته است و چیزی از حادثه و قبل از آن به یاد ندارد. خود من 30 سال از سن شناسنامه ام بزرگترم!

اطرافیان از دوران کمای شما چه خاطراتی تعریف کرده اند؟

همسرم آن روزها خیلی کم سن و سال بود و از طرفی دخترم نیز نوزاد بود و باید از او مراقبت می کرد. اما خواهرم به مدت 2 ماه، حتی یک لحظه هم مرا رها نکرد و به جای آن کار و زندگی اش را رها کرد! می گوید که یک بار هلیا را به دیدن من آورده بود و در آن لحظه، ضربان قلبم بالا رفته و از گوشه چشمم اشک جاری شده است. هلیا نیز گریه کرده است. من تا آن زمان فقط یکبار دخترم را دیده بودم و این نشان از تاثیری داشت که هلیا در زندگی ام داشت. من با هزاران امید برای دخترم اسم انتخاب کرده بودم و برای آینده اش برنامه ها داشتم...

همسرتان و سایر اعضای خانواده تان با شنیدن خبر سقوط هواپیما چه کرده بودند؟

او فقط 19 سال داشت و 3 سال از ازدواج ما گذشته بود. زیاد شوکه نشده بود چون تجربه ای درباره شنیدن خبر مرگ کسی و یا سقوط هواپیما نداشت. به او گفته بودند پای من شکسته است! اما وقتی مرا در محاصره تخت بیمارستان با آن وضعیت دیده، بیهوش روی زمین افتاده بود! پدرم آن زمان 77 سال داشت. بعد از آن حادثه من به پدرم وابسته تر شده ام. او مردی پردیسیپلین و پدر یک شهید است، چند سال پیش از این حادثه هم مادرم از دنیا رفته بود و حالا، این مرد مغرور وسط دسته عزاداری امام حسین(ع) نشسته و برای سلامتی و زنده ماندن من دعا کرده بود.

چه شد که در هواپیمایی ایران ایر استخدام شدید؟

خواهش می کنم هر چه می گویم را بنویسید و من مسئولیت همه حرف هایم را به عهده می گیرم. من آن زمان مدرک کاردانی جهانگردی داشتم. مدیرکل هواپیمایی هما به دیدن من آمد و دقیقاً این جمله را گفت: «پدر و مادر من هر دو سید هستند. کمک ام کن... همه شکایت کرده اند و فقط تو شکایت نکرده ای... آنها را راضی کن که از شکایت شان بگذرند...» بعد هم مرا در ایران ایر استخدام کردند. اما در حقیقت او برای خودش رزومه جمع کرد و رئیس هواپیمایی هما در یکی از کشورهای همسایه شد. من ماندم و حقی که از مردم تضییع شد. به مجروحان و خانواده شان التماس می کردم که از حق شان بگذرند و شکایت نکنند. استدلالم هم این بود که این یک حادثه غیر قابل پیش بینی بود. من مامور کاهش خسارات ایران ایر بودم در حالی که خودم از این حادثه متضرر شدم. وعده و وعیدها از یادها رفتند، سانحه تمام شد، نیروها عوض شد، مدیریت ها دیگر یادشان نیست که ما چه کسانی هستیم و بودیم... هیچ جا خبری از آن سقوط نیست. ایران ایر از من و ما سوءاستفاده کرد و اگر دولتی نبود، به حال و روز کاسپین دچار می شد... یعنی ورشکستگی... من احساس می کنم آه خانواده های داغ دیده یک روز دامن مرا بگیرد. چون برخلاف شایعه هایی که درست شد، ما هیچ خسارت کلانی از بیمه دریافت نکردیم. بیمه هر روز به خانواده من برای گرفتن غرامت فراخوان می داد. چرا؟ چون اینطوری خرج بقیه هزینه های بیمارستانی من بر عهده آنها نمی بود! مدیرعامل و صاحبان ایران ایر حتی حاضر نشدند به خانه داغدیدگان بروند و عذرخواهی کنند. آنها برای فوت شدگان حادثه یک مراسم کوچک در حسینیه معراج فرودگاه مهرآباد برگزار کرد ولی یک ماه بعد، روز 15 اسفند به مناسبت گرامیداشت تاسیس هواپیمایی 2 روز سینما قدس را اجاره و مراسم باشکوهی گرفت.

چطور جرأت کردید باز هم سوار هواپیما شوید؟

اولین بار که سوار هواپیما می شدم، اصلاً نترسیدم... بقیه دوستان هم تجربه ام تا مدتها می ترسیدند. اما بعد از مدتی در همان پرواز، استرس تمام وجودم را فرا گرفت. تنها نبودم، ولی نمی توانستم حرفی به زبان بیاورم. وضع ناراحت کننده ای بود. به خود دلداری دادم. خودم را مثل ترمیناتوری می دیدم و فکر می کردم اگر باز هم سقوط کند، من زنده می مانم. نورگیر را پایین کشیدم. باز هم همان احساس به سراغم آمد و با خود فکر کردم که آن دفعه هوا سرد بود که منفجر نشدیم. این بار حتماً منفجر می شویم و من می میرم!

شنیده ایم که این حادثه سبب یک وصلت خیر در خانواده شما هم شده است؟!...

بله... خانم مریم کمانی، از بازماندگان سانحه هوایی در تخت کناری من بستری بود. آن زمان، ایشان دانشجوی ترم سوم کارشناسی ارشد بافت جنین بودند. او هنگام سقوط هواپیما در ردیف چهارم نشسته بود. افرادی که در اطراف ایشان نشسته بودند، همگی از دنیا رفتند. ایشان هم یکی از پاها و مهره هایش می شکند و حتی به کما هم نرفته بود. خانواده اراکی ایشان مثل همه سانحه دیدگان قرار بود در هتل پارک مستقر شوند. اما روحیه مهمان نوازی ما ارومیه ای ها این اجازه را به خانواده من نداده بود و این خانواده در طبقه پایین خانه پدرم ساکن شدند. این سانحه، باب آشنایی خانواده ها را فراهم کرد و بعد خواستگاری و ازدواج... الان؛ برادرم و مریم خانم یک دختر 8 ماهه به اسم مانیا دارند و در تهران زندگی می کنند. ایشان البته چیزی از حادثه یادش نیست. یک بار مهمان برنامه ماه عسل بود و چون جواب همه سوال هایش در تمرین های قبل از ضبط نمی دانم بود، برایش سناریو تدوین کرده بودند که او گفته: «مهماندارها دستشان را روی سر گذاشته و فریادزنان به سمت صندلی ها دویدند و بعد هواپیما سقوط کرد.» در حالی که خودش هنوز هم می گوید چیزی یادم نیست.

بین تولد دوباره شما و تولد دخترتان 19 روز فاصله است. برای خودتان هم جشن تولد می گیرید؟

یک بار همکارانم در دومین سالگرد سقوط هواپیما جشن تولد گرفتند. این هم از لطف های خانم موسوی بود.

ببخشید اینقدر رک می پرسم، ولی آیا صحت دارد که شما، مثل رزمندگان جنگی در اثر صدای مهیب سقوط و تصادف، به اصطلاح عامیانه موجی شده اید؟

آن صدای مهیب مطمئناً بار روانی دارد. اسم علمی این بیماری PTSD یا هاست تروماتیک استرس دیسورد است. مزمن، حاد و معمولی دارد و من مبتلا به نوع مزمن آن هستم. در 10 روز گذشته تنها 6 ساعت خوابیده ام. چند روز پیش مرا برای بستری به بیمارستان عارفیان بردند و بعد از تزریق مورفین و متادون توانستم بخوابم. کلی پول دارو و دکتر می دهم که از تبعات همان سانحه است. اما کو گوش شنوا... بعد از مرخصی از بیمارستان، نه ایران ایر و نه بیمه حوادث هواپیما هزینه ای متقبل نشد و بعد از گرفتن رضایت کتبی فقط مقداری دیه برایم مقرر شد که آن را هم به دلیل تاخیر اعلام از طرف پزشکی قانونی، بیمه پرداخت نمی کند.

بعد از آن سانحه، محمد سنگی چه تغییری کرد؟

آن حادثه از یاد نخواهد رفت و مدام در ذهن من رفرش می شود! من با آن حادثه زنده ام و هر اتفاقی برای من تداعی گر آن حادثه است. مگر می شود پدری بچه اش را فراموش کند؟ فولاد آب دیده شده ام! دیگر نمی ترسم... ریسک را هم می پذیرم. به ظرفیت های هر انسان معتقدم و می دانم که مثل اثر انگشت با دیگران متفاوت است. هر چند اختلال در زندگی ام ایجاد شده اما عاشق شده ام. من قرار بود بمیرم و هلیا را در پنج سالگی نبینم...

و سخن آخر...

یادم رفت بگویم... به مامور برج مراقبت با شوخی می گویم: تو مقصر سقوط هواپیما هستی... چون با زبان ترکی گفته ای: بیابانده... (بیابان است) و او اینطور فهمیده که گفته ای: «بیا... بانده!»

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد