| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | 2 | 3 | ||||
| 4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 | 10 |
| 11 | 12 | 13 | 14 | 15 | 16 | 17 |
| 18 | 19 | 20 | 21 | 22 | 23 | 24 |
| 25 | 26 | 27 | 28 | 29 | 30 |

دیروز دوم تیر ماه 1392، ساعت 4:30 دقیقه، با آقای "بهرنگ منتخبی" عقد بستیم که تا پایان عمرمان همیشه با هم باشیم و هیچوقت پشت هم رو خالی نکنیم. عهد بستیم که خانواده اولویت اول زندگی مان باشد و برای شادی و آرامش بکوشیم.
متعهد شدیم که زیر سایه الطاف ایزدی و با تلاش خودمان، زندگی ای بسازیم که نظیرش کمتر پیدا شود.
و قول دادیم همدل و یکرنگ باشیم...
برای همه دوستان زندگی شایسته و پر از مهر و محبت آرزو می کنم
شاد باشید و سبز
«مامان... مامان... برای تولدم کیک می خری؟»...
صدای دختر کوچولوی شیرین در گوش مادر طنین انداخت.
گفت: «چشم دخترم می خرم!»
و او را به مهدکودک سپرد و رفت.
همسرش را دو سال بعد از ازدواج شان از دست داده بود، همسری که عاشقانه دوستش داشت و حالا با دختری 5 ساله، مجبور بود کار کند تا محتاج کسی نشود؛ حتی حاضر نبود از پدر پولی بگیرد.
صدای دخترش در مغزش دور و نزدیک می شد و می پیچید: «کیک می خری؟...»
در کیفش فقط 23 هزار تومان پول داشت و تا سر برج 7 روز مانده بود.
آن روز کاری هم تمام شد، زن دل به دریا زد؛ به قنادی رفت و یک کیک 8 هزار تومانی خرید تا دخترک یتیمش را شاد کند.
با هزار امید و پایی پیاده، راهی خانه بود که ناگهان...

بازوی زن میانسالی که با عینک آفتابی گرانبها، دستکش های سفید، کفش های کتانی و لباس ورزشی از پیاده وری برمی گشت، به بازویش خورد و کیک تولد در خیابان رها شد...
زن میانسال با لحن خاصی گفت: «ببخشید... عمدی نبود...» و رفت!
«اما این فقط یک کیک نیست... یک امید است... یک آرزو...»
صدای زن بود که در ناخودآگاه غمگینش می پیچید.