خواهش نادانی انسان نکن

هوا بس ناجوانمردانه سرد است

خواهش نادانی انسان نکن

هوا بس ناجوانمردانه سرد است

ورود به یک مرحله جدید از زندگی ام...

دیروز دوم تیر ماه 1392، ساعت 4:30 دقیقه، با آقای "بهرنگ منتخبی" عقد بستیم که تا پایان عمرمان همیشه با هم باشیم و هیچوقت پشت هم رو خالی نکنیم. عهد بستیم که خانواده اولویت اول زندگی مان باشد و برای شادی و آرامش بکوشیم.

متعهد شدیم که زیر سایه الطاف ایزدی و با تلاش خودمان، زندگی ای بسازیم که نظیرش کمتر پیدا شود.

و قول دادیم همدل و یکرنگ باشیم...


برای همه دوستان زندگی شایسته و پر از مهر و محبت آرزو می کنم

شاد باشید و سبز


 


 

یادگاری

دفعه اولیه که به خوی سفر کرده و درست در همون بار اول، دوست داشت بره به مکانی که بهش میگن آرامگاه شمس تبریزی.

 با کلی خواهش و تمنا، خانواده اش رو راضی کرد که به محل مورد علاقه اش برن تا اون بتونه چند تا عکس یادگاری در محل بگیره. 

همیشه در مجالس و محافل دوستانه و کاری اش، ادعای فرهنگ دوستی اش سر به فلک می گذاشت و مدعی بود میراث فرهنگی اش قدمت کهنی داره... بالاخره به مناره رسید. 

روی مناره برجستگی هایی وجود داشت که می گفتن شاخ قوچ هستن.

خانواده اش چند قدم آن طرف تر مشغول گرفتن عکس یادگاری بودند. کسی دور و برش نبود و به قول معروف آن اطراف پرنده پر نمی زد. 

رفت پشت بنا، با احتیاط و طوری که کسی متوجه نشه، سعی داشت تکه ای از بنا را، ترجیحاً یکی از شاخ ها را برای خودش بردارد.

اما دستش نرسید و ناکام ماند. دست از تلاش نکشید.

این همه راه آمده بود و باید کاری می کرد. جرقه ای ذهنش رو روشن کرد. 

ناخن گیر رو از کیفش درآورد و با گوشه اون، روی یکی از سنگ ها نوشت: «یادگاری از یک دوستدار و شیفته آثار باستانی و میراث فرهنگی».

کیک تولد با چاشنی امید

«مامان... مامان... برای تولدم کیک می خری؟»... 

صدای دختر کوچولوی شیرین در گوش مادر طنین انداخت. 

گفت: «چشم دخترم می خرم!» 

و او را به مهدکودک سپرد و رفت. 

همسرش را دو سال بعد از ازدواج شان از دست داده بود، همسری که عاشقانه دوستش داشت و حالا با دختری 5 ساله، مجبور بود کار کند تا محتاج کسی نشود؛ حتی حاضر نبود از پدر پولی بگیرد. 

صدای دخترش در مغزش دور و نزدیک می شد و می پیچید: «کیک می خری؟...»

در کیفش فقط 23 هزار تومان پول داشت و تا سر برج 7 روز مانده بود. 

آن روز کاری هم تمام شد، زن دل به دریا زد؛ به قنادی رفت و یک کیک 8 هزار تومانی خرید تا دخترک یتیمش را شاد کند. 

با هزار امید و پایی پیاده، راهی خانه بود که ناگهان... 

بازوی زن میانسالی که با عینک آفتابی گرانبها، دستکش های سفید، کفش های کتانی و لباس ورزشی از پیاده وری برمی گشت، به بازویش خورد و کیک تولد در خیابان رها شد... 


زن میانسال با لحن خاصی گفت: «ببخشید... عمدی نبود...» و رفت!


«اما این فقط یک کیک نیست... یک امید است... یک آرزو...» 


صدای زن بود که در ناخودآگاه غمگینش می پیچید.