خواهش نادانی انسان نکن

هوا بس ناجوانمردانه سرد است

خواهش نادانی انسان نکن

هوا بس ناجوانمردانه سرد است

پینه کیف چرمی

هر روز با آن کیف چرمی زهوار دررفته اش پشت چراغ قرمز عابر پیاده می ایستاد و منتظر سبز شدن چراغ می ماند. به حال افرادی که بی مهابا و بدون هیچ احتیاطی، قانون چراغ راهنما را رعایت نمی کردند، در دل تاسف می خورد و سری تکان می داد.

آن روز عصبی و ناراحت از دست همسرش، گوشی تلفن همراه در دستش بود و با صدای بلند، به کسی که پشت خط بود ناسزا می گفت. باز هم از مقابل کفاشی سر چهارراه گذشت. 

کفاش باز طبق عادتش به سوراخ روی کیف چرمی نگاه کرد که با یک پینه کوچک تعمیر می شد! چراغ راهنمای اول را که سبز بود با احتیاط رد کرد. 

چراغ دوم ناگهان قرمز شد، اما او همچنان ناسزا می گفت و توجهی به رنگ ها نداشت. تنها دو قدم جلوتر رفته بود که صدای ترمز او را به خود نیاورده از خود برد! کیف چرمی قهوه ای اش در آسمان رها شد. 

تلفن همراهش سه تکه شد... دود و بوی ترمز بود و سکوتی که فضا را پر کرد. آژیر پلیس و آمبولانس... 

پیرمرد کفاش با ناراحتی و گفتن اینکه صاحبش را می شناسم، کیف را که گوشه ای افتاده بود، برداشت و برد و پینه زد!

غمگینم... مثل کودکی که...

مثل کودکی که بادکنکش ترکیده باشد غمگینم

مثل کودکی که آبنبات یا عروسک نداشته اش را دست دوستش دیده و دلش خواسته غمگینم...


عصر که بعد از یک سفر کاری به روستای سوله دوکل برای تهیه گزارش از پشت صحنه یک تله فیلم؛ در خواب قیلوله بودم، خواب دیدم آن کوه و در و دشت را... 


دیدم که پسر بچه ای زیبا از دست مادرش سر خورد و چرخان چرخان از کوه افتاد و صحنه دلخراش بعدی...


فریاد کشیدم و از خواب پریدم... همان لحظه موبایلم زنگ خورد. رئیس انجمن سینمای جوان با لحن مودبانه ای گفت که برای مطلب منتشر شده امروزم در روزنامه همشهری جوابیه خواهد نوشت 


و من گفتم که این حق برای او محفوظ است...


دیگر محال بود بتوانم بخوابم.


گوشی ام را به دست گرفتم و از سر بیکاری به همه دوستانم اس ام اس دادم تا یادی کرده باشم از آنها


خیلی هاشان جواب دادند...


پروین را شاید قدیمی ها بشناسند... همان دختر زیبایی که از دوران دبیرستان یار و یاور هم بودیم.


اس ام اس اش ناقص آمد.


"... رفتن."


جواب دادم: جیگر ناقص اومد


جواب داد: سلام ندا جان. یازده روز قبل پدر و مادرم و ناهید و عرشیا فوت کردن.




بهت بود و لرزش دستانم


مثل فیلم ها به دیوار تکیه دادم تا نکند سیاهی چشمانم و سرگیجه ام به سقوط بینجامد...


به نقل از مادرم می گویم که گفت: "نمنه اولوب؟ نیه به گچ کیمی آغاردین؟" (چی شده؟ چرا مثل گچ سفید شدی؟)


بدون اینکه جواب مادر را بدهم، با همان دستان لرزان شماره پروین را گرفتم.


- یازده روز قبل وقتی پدر و مادر و برادرانم و عروس و نوه مان برای گردش به مهاباد می رفتند، در سه راهی نقده... برادرانم سالم ماندند و بقیه...


حقیقت داشت... خدایا حقیقت داشت... چقدر پشت تلفن برای هم گریه کردیم... هنوز هم چشمانم می سوزد...



-----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

شیطنت های دوران دبیرستان را کمتر کسی فراموش می کند. من از همه شماها شیطان تر بودم. پروین زیباترین دختر دبیرستان و به جرات می توانم بگویم زیباترین دوست من و زیباترین دختری بود که تا امروز از نزدیک دیده ام.

به همان اندازه هم مغرور بود.

دو سال پیش عروس یک دانشجوی بورسیه دکترا شد این خانم پرستار... و رفتند تهران


عروسی پروین؛ برایم غمناک بود. دیگر رفیقی نداشتم که وقتی با او بیرون می روم، از شر چشمان مزاحم در امان نباشد و به قولی "نباشیم"...


دیگر دوستی نداشتم که وقتی دلم گرفت برویم کافی شاپ نارنجی...


وقتی قرار بود با منصور آشنا شود، مادرش مرا مامور کرده بود با آنها به کافی شاپ نارنجی بروم  که تنها نباشند! و من یک میز آن طرف تر نشستم و نگاهشان کردم! 

مادر پروین همیشه مرا با لهجه خاصی ندا خانووووم صدا می زد.

چقدر روز عروسی پروین دورم چرخید این مادر مهربان...


ناهید؛ عروس زیبای محمد (برادر پروین) بود و عرشیا پسر 2 و نیم  ساله شان که از شیرینی به پدر و مادرش می مانست.


یادم نمی رود که عرشیا  آن روز در آغوشم خوابید تا مادرش بتواند کمی در عروسی شرکت کند!


وقتی عروس را از تالار بیرون می بردند، پدر پروین مرا شناخت؛ آمد طرفم و گفت: "منه قول وئر هر وقت تهرانا گئدیرسن، پروینه باش وور و اونی تک قویما" (به من قول بده هر وقت رفتی تهران به پروین سر بزن و او را تنها نگذار)


خدایا یادم نمی رود که زد زیر گریه بعد آن حرفش... و مردانه سرش را چرخاند تا اشک هایش را نبینم.


و من چقدر بدقول بودم...


"کاک گرمان" من بدقول بودم

هر بار به دخترت سر نزدم


من بدقولم...


بادکنکم ترکیده... صدایش در آسمان دلم پیچیده... خنده ام را نگاه نکنید!!! محال است دلم به این زودی ها باز شود... آه دخترک زیبا... پروینکم...


شیر پسرت 11 روز است که با غم تو آمیخته شده... چقدر من امروز غمگینم...

این مطلب توسط نویسنده‌اش رمزگذاری شده است و برای مشاهده‌ی آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.