خواهش نادانی انسان نکن

هوا بس ناجوانمردانه سرد است

خواهش نادانی انسان نکن

هوا بس ناجوانمردانه سرد است

کسی را پیدا کن که لبخند بیاورد بر لبانت...

Don't go for looks; they can deceive
Don't go for wealth; even that fades away
Go for someone who makes you smile
Because it takes only a smile to
Make a dark day seem bright
Find the one that makes your heart smile

به دنبال ظواهر نرو؛ شاید فریب بخوری

به دنبال ثروت نرو؛ این هم ماندنی نیست
به دنبال کسی باش که به لبانت لبخند بنشاند
چون فقط یک لبخند می تواند
شب سیاه را نورانی کند
کسی را پیدا کن که دلت را بخنداند




اولین سفرم در کسوت عروس به خلخال با خاطرات زیادی توأم شد! به قول خارش نشینان؛ سورپرایزی برایم تدارک دیده بودند و شادی در چشم همه خانواده جدیدم موج می زد... چه موج زدنی... از خدا به خاطر این همه مهربانی در چشمان و اعمال خانواده جدیدم شاکرم. خوشحالم که دوست داشتنشان واقعی است.
گردش کوتاهمان در روز شنبه نیز به یاد ماندنی بود
تفرجگاه اندبیل؛ شمالی را که نرفته ام در ذهنم تداعی کرد
ازنو واقعا زیبا بود و حسادت کردم بر ماهی های شب عیدشان که اینطور چاق و چله در چشمه سار ازنو می خرامیدند. و ماهی های ما در اورمیه، آنقدر در تنگ ها می مانند تا بمیرند!!!!!!! آخر شهرچایی یه ما دم به دقیقه به خاطر سدش می خشکد و پر می شود.
حیف که به خاطر برنامه ریزی بسیار نامناسب من، عمر این سفر کوتاه بود و همسر مهربانم فقط در راهها خستگی را تجربه کرد...


---------------------------
تا حالا با جستجوی ندا عبدی می اومدین
حالا با جستجوی بهرنگ منتخبی!
خوشحالم که اینقدر درگیر داریم! خخخخخخخخ

قرمه سبزی

همسایه اینا برای افطار قرمه سبزی دارند

بوی غذایشان از الان مستم کرده است!!! وای آللاه منه سبزی خوروشتتتتتتتتت 

ندای عزیزم ؛ سلام

ندای عزیزم ؛ سلام 
امشب آمده ام تا برایت بنویسم ... بنویسم و بگویم که چقدر وجودت آرامش بخش وجودم است ! بنویسم که چقدر بودنت خوب است ... بگویم که چقدر دوستت دارم... بگویم که در آن مدت که پیشمان بودی ،بارها وبارها خدا را برای بودنت شکر کردم ... 
برای اولین بار در زندگی معنی محبت را فهمیدم ... فهمیدم که می شود کسی را از ته دل دوست داشت ، و این محبت را به زبان آورد ... شاید ؛ کم حرفی کنم ، اما همیشه حرف برای گفتن دارم... 
گاهی نمی توان حرف هایی را به زبان آورد ... به ناچار مجبور می شوی آن ها را بنویسی .. نمی دانم که چقدر دوستمان داری... نمی دانم که از بودن در کنارمان چه احساسی داری...اگر نفهمیده و نسنجیده ، حرفی ردوبدل شد که روحت را آزرد ؛ به بزرگواری خودت ببخش ... اگر بی احترامی دیدی ، به بزرگواری خودت ببخش ... ثانیه هایی که در کنارت بودم ؛ ثانیه های تکرار نشدنی ای بودند ... بزرگی تو ؛ کوچکی جمعمان را پنهان کرد ... خوش آمدی به خانواده ی ما ... در این منطقه از کشور که هستی ، روحا به ما نزدیکتری ... برای لحظه لحظه های زندگیتان ، خوشی را آرزومندم ...امیدوارم زندگی را با هم به بهترین شکل بسازید ... آن چنان زیبا که همه به غبطه خوردن بیفتند ...آن چنان خوش و خرم باشید که همه احساسش کنند ... وجودت باعث شد تا به دختری بی باک تبدبل شوم که بتواند جمله ی "دوستت دارم " را به هر آن کس که دوست دارد ، بگوید ! به مادرم ، برادرم ؛ آتوسا و خدا . 
امیدوارم در کنار پسر عمه ی عزیزم که حکم استاد را برایم دارند ؛ بهترین زندگی راتشکیل دهی ... لایق بهترین ها هستی ... چرا که خودت از بهترین ها هستی ... حالا که فکر می کنم ، می بینم که خدا چقدر مهربان است و چقدر مارا دوست دارد... به خاطر همه ی خوبی ها ، ممنون ؛ همه ی محبت هایی که به ما تزریق کردی ؛ ممنون ... استادان عزیز من ؛شادترین زندگی را برایتان آرزومندم ... 
دوستت دارم . خواهم داشت... خواهر و دوست عزیزم ... 

مژده – شانزده /تیر/هزاروسیصدونودودو





این یادداشت به قدری برایم زیبا و عزیز بود که گذاشتم اینجا تا بخوانیدش...

سپاس مژده زیبا و دوست داشتنی من!