خواهش نادانی انسان نکن

هوا بس ناجوانمردانه سرد است

خواهش نادانی انسان نکن

هوا بس ناجوانمردانه سرد است

من رأی نمی دهم

"من رأی نمی دهم" به کسی که تبلیغات انتخاباتی اش را روی تابلوی نام خیابان ها می چسباند و ادعای فرهنگ دارد


"من رأی نمی دهم" به کسی که نامش را روی پیاده رو خیابان عطایی که شهرداری با هزاران زحمت و در سریعترین زمان ممکن سنگفرش کرده است، نوشته...


"من رأی نمی دهم" به کسی که میلیاردها هزینه می کند برای انتخاب شدن در شورایی که هدفش خدمت است! با همین چند میلیون و میلیارد هم می توان به جامعه خدمت کرد اگر قصد خدمت باشد! هر چند مختصر...


"من رأی نمی دهم" به کسی که از نام شهیدش سوء استفاده می کند برای انتخاب شدن! شهیدان روی سر من جا دارند اما اینکه بعضی ها زیر اسمشان می نویسند فرزند فلان شهید یا برادر فلان شهید... چه بگویم...


"من رأی نمی دهم" به کسانی که خودشان را منصوب به فلان نماینده مجلس یا فلان کاندیدای ریاست جمهوری می کنند و ادعای استقلال شخصیتی دارند...


"من رأی نمی دهم" به آنهایی که ادعای واهی می کنند و به شعورم توهین می کنند با این شعارهایشان...


"من رأی نمی دهم" به آنهایی که بنر و تبلیغات همدیگر را پاره می کنند!


"من رأی نمی دهم" به آنهایی که تبلیغات کاغذی شان را طوری طراحی می کنند که بتوانند روی پایه های چراغ راهنمایی جا دهند!

"من رأی نمی دهم" به کسانی که شهرم را ویران کرده اند در این چند روز و شعار آبادانی شان گوش فلک را کر کرده است!


شما می خواهید شهر زیبای مرا آباد کنید؟! 


شما که حتی به کف خیابان های چهل تکه من هم رحم نمی کنید؟


پس کی قرار است فکرمان وسیع شود؟


کی قرار است به حقوق همدیگر احترام بگذاریم؟


حیف نیست انتخاباتی با این عظمت را با این کج اخلاقی ها به حاشیه ببریم؟

کاش کودک می شدم

شاید این جمله تکراری باشه، اما بدترین دعای بچگی ام این بود که "کاش بزرگ می شدم!"


به راستی چرا بزرگ شدیم؟ من هنوز هم معتقدم کودک درونم در حال بازیگوشی است؛ اما دنیای کودکی عالمی بود برای خودش...


گل کوچیک با توپ پلاستیکی چند لایه بازی کردن با پسرهای محل... 


مرگ بر آمریکاهای محکمی که به عنوان مسئول صف سر می دادم... 


نتیجه مسابقه تیزهوشان... 


پاره کردن انشایم با موضوع مادر به خاطر نمره 18 (معلمم گفت از رو کتاب نوشتی!)


وای... گریه کردن ها به خاطر نمره 19!


اما حالا...


هر چه سن تقویمی آدمها بالاتر می رود، دغدغه های ذهنی شان هم بیشتر و بیشتر و بیشتر می شود و به تبع آن بار مسئولیتی که بر دوش دارند هم سنگین تر...


خدایا... عاشقتم... مخلصتم... اما خیلی سنگینه ها... !! کاش... 


کاش باز هم کودک بودم و تنها دغدغه ام خاله بازی با دخترهای محل بود و اینکه چه کسی مادر شود و چه کسی پدر...

کاش دغدغه ام نمره درس علومم بود...

کاش باز هم کودک می شدم...


خدایا خیلی مخلصیم. به خاطر نارین، به خاطر پدر و مادر و برادرم، به خاطر مادر... به خاطر خانواده خوبمان شکرت می کنم. 



حمید در سایه مهدی

حمید همچنان در سایه مهدی است.
حمید مهدی را نه تنهابرادر که بزرگترین فرمانده خود می دانست. 
صمد قدرتی پیک آقا مهدی می گفت در عملیات خیبر که حمید داشت می رفت به سمت خط دیدم ناراحت به نظر می رسد. گفتم سفارشی دارید بفرمائید . گفت آمدنی احسان مریض بود نمی دانم خوب شده یا نه ؟
چون آقا مهدی گفته بود کسی با پشت خط تماس نگیرد، حمید آقا نیز به این توصیه عمل کرده بود و از فرزندش احسان خبری نداشت. 
این تکه فیلم را از میان فیلم مستند لشکر خوبان قیچی کردم . خودم هم فیلم صحبت آقا حمید را ندیده بودم .
گفتم شاید برای شما هم تازگی داشته باشد. 
حمید جان از کدام زاویه آسمان جنگ قدرت ما را به تماشا نشسته ای؟
آن زمان که تمام قدرت جنگ در دستان شما بود، 
آن زمان که جنگ قدرتها با شما بود
تنها قدرت شما ایمان بود