خواهش نادانی انسان نکن

هوا بس ناجوانمردانه سرد است

خواهش نادانی انسان نکن

هوا بس ناجوانمردانه سرد است

یه آتیش زیر خاکستر

نمی دونم چرا خیلی خودمو دست کم گرفتم! اخیرا یه اتفاقی تو زندگیم افتاد که فکر میکردم به آرزوی بزرگی که از زمان وارد شدن به بازار کار داشتم، رسیدم؛ اما در نهایت دارم به این نتیجه می رسم که ...


نمی دونم چرا کسی خیال نمی کنه من خیلی حرفها دارم

و نمی دونم چرا نمی دونن من یه آتیش زیر خاکستر هستم! نه یک طوفان پرهیاهوی بی خاصیت!

این متن رو از اینترنت پیدا کردم و خوشم اومد. شاید وصف حال من باشه


***



فقط به این خاطر که-ساکتم-به این معنی نیست که چیزهای زیادی برای گفتن ندارم.


 

فقط به این خاطر که-خوشحال به نظر میرسم-به این معنی نیست که همه چیز رو به راه است.

 

فقط به این خاطر که-زیاد میخندم-به این معنی نیست که مسائل رو جدی نمیگیرم.


 

فقط به این خاطر که-می بخشم-به این معنی نیست که می توانی مرا دست کم بگیری.

 


فقط به این خاطر که-گول میخورم-به این معنی نیست که میتوانی به من دروغ بگویی.

 


فقط به این خاطر که-صادقم-به این معنی نیست که همه حرفهایم را رک میزنم.

 

فقط به این خاطر که-شبیه تو نیستم-به این معنی نیست که ادم مرموزی هستم.

 

فقط به این خاطر که-چیزی نمی گویم-به این معنی نیست که میترسم...

همه چی محلی اش خوبه... حتی مطبوعات

مطلب نوشته شده توسط "بهرنگ منتخبی" که در شماره 23 نشریه شهامت منتشر شده است.

آفتاب کم کم داشت زعفرانی می شد. مطمئن بود از ده تا بربری که سر صبح خریده تا حالا هیچی باقی نمونده و همشو هفت تا بچه قد و نیم قد خوردند. دست و روشو شست و لباساشو تو پلاستیک گذاشت و سمت خونه راه افتاد.

توی راه همش به فکر شام شب بود که یهو بوی سنگک تازه تا مغز استخونش خزید. سرشو به طرف نونوایی برگردوند. با دقت که نگاه کرد، سرباز بانک سرکوچه رو توی صف دید.

با خودش گفت: ای.. ی آقااا این روزا مردم پولشون کجا بود که برن بانک!عوضش همه پولها تو نونوایی جمع میشن. الان نونوایی جای مهمتریه. لابد واسه همینه که بیچاره سربازو گذاشتن تو صف نون!!!. خندید.

به صف که نزدیک شد دید چند نفری نونشونو گرفتند و دارن میان بیرون. یکی دو نفری هم داشتن نون داغو تو روزنامه می پیچیدن. خوب... روزنامه واسه همین روزاست دیگه! مخصوصاً اگه محلی باشه. اصلاً همه چی محلیش خوبه. ماست محلی، دوغ محلی، روزنامه محلی. حتماً لزوم توجه به جراید و مطبوعات محلی هم همینه دیگه. دستشو تو جیبش انداخت.

چندتا اسکناس مچاله شده درآورد و داد؛اما واسه فردا!!! خدا کریمه. گرمای چندتا نون تازه رو تو دستش احساس می کرد. خواست نونارو لای یه ورق روزنامه بپیچه که یهو چشمش به تیتر درشتی افتاد...

       جشنواره داستان طنز. جایزه نفر اول مبلغ خیلی زیاد!

خدا واقعاً کریمه. فکر کرد. مداد کوچیکی رو که همیشه سرکار بغل گوشش بود رو از جیبش در آورد و شروع به نوشتن کرد و با خودش گفت:اگه اول بشم خیالم از نون صبح و شب زن و بچه راحت میشه. با این پول میشه کلی نون خرید. خدا کریمه!کی میدونه شاید اول شدم. !!!