| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | 2 | 3 | ||||
| 4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 | 10 |
| 11 | 12 | 13 | 14 | 15 | 16 | 17 |
| 18 | 19 | 20 | 21 | 22 | 23 | 24 |
| 25 | 26 | 27 | 28 | 29 | 30 |
دانشجوی علامه طباطبایی شدم 
اینو از صفحه فیس بوک انجمن حمایت از بیماران مبتلا به سرطان امید برداشتم

مشارکت همگانی برای جمع آوری کمکهای مردمی به بیماران نیازمند مبتلا به سرطان در آستانه عید سعید فطر.
خدایا ... یاری کن تا قلبهایمان روزنه ای باشد برای امید امید به تسکین آلام انسان ها ...
دوستداران گرامی امید و اعضاء محترم صفحه دوستداران انجمن حمایت از بیماران مبتلا به سرطان آذربایجان غربی ، به لطف همیاری های شما و با یاری صفحات دیگر شبکه اجتماعی فیس بوک همچون صفحه "ارومیه" ، تعداد دوستداران امید از هزار گذشته و هر روز بر اعضاء آن افزوده می شود. مطمئنا اما این آغاز راهمان برای همکاری در جهت یاری به مبتلایان سرطان است و حالا وقت آن رسیده تا آستین ها را بالا زده و قدم های دیگری را برای نشاندن نور امید بر قلب انسانهای رنجور برداریم. از این پس ما خود را دوستداران امید خطاب خواهیم کرد و دست یاری به سوی بیماران مبتلا به سرطان ، دراز. دوستداران امید می بایست صدای نیازهای مبتلایان به سرطان ، در جامعه باشند.
باران می بارد امشب....
دلم غم ندارد امشب!
جای همه دوستانی که اورمیه ای نیست خالی باشه
یک بارونی می باره که نگو!
قشنگ... ماه...
باز باران با ترانه ای هستش واسه خودش
ما آدمها که شدیم از مضرات محیط زیست
خدایا
از سفره کرمت ما و دریاچه قشنگمون رو مستفیض بفرما
خدایا
در این روزهای پایانی ماه مبارک رمضان
گناهان ما رو عفو بفرما و باران رحمتت رو شامل حال روح و جسم ما نیز بگردان
خدایا
باران رو از ما بندگان ضعیفت دریغ نفرما
آمین
حاشیه ای بر دو فوریتی که در مجلس تصویب نشد
عروس لاجوردی ایران خاطره می شود؟
خاطراتم خیلی هم دور نیست... حدود 20 سال قبل بود. با خانواده به کنار دریا می رفتیم تا از این موهبت الهی بهره مند شویم. یادم می آید چند خانواده با هم راهی می شدیم. پدربزرگ ها کمی آنطرفتر روی لجن های سیاه دراز می کشیدند، ما کوچکترها موظف بودیم روی پدربزرگها را با لجن ها بپوشانیم. چقدر لذت بخش بود بازی با آن لجن ها، بدون اینکه مادر ما را مورد عتاب قرار دهد.
چه لذت بخش بود دفن کردن پیرمردها زیر لجن هایی که فلسفه وجودیشان را نمی دانستیم! فقط صورتهایشان بیرون می ماند. خودمان واهمه داشتیم از این کار!
جوانها روی صخره ها می رفتند. چه دل شیری داشتند که از روی صخره ها به داخل آب شور دریاچه شیرجه می زدند و شناکنان، تا جایی پیش می رفتند که به نقطه ای کوچک تبدیل می شدند! گاه دلشوره هایی از این دوری ها تجربه می کردیم، اما چون می دانستیم در این آب کسی غرق نمی شود، خیالها کمی راحت تر بود! ما کوچکترها حق نداشتیم از ساحل دور شویم. بعضی وقتها هم موجهای بزرگی بر سرمان فرود می آمد و ما را به خشکی فراری می داد از ترس رفتن آب نمک در حلق و چشمانمان! صدای پرندگان مهمان در گوش می پیچید. فلامینگوها به طمع آرتمیا، تنها موجود زنده دریاچه، راهی دیار ما می شدند.
روزها گذشت، ماهها گذشت، سالها گذشت... هر سال دریغ از پارسال! هر روز دریغ از دیروز... همین چند سال قبل بود که اولین زنگ خطر شنیده شد، آن هم وقتی بود که چند متر در آب پیش می رفتی، اما آب تا زانوانت می رسید و وقتی هم از آب بیرون می آمدی، روی پاهایت نمک دیده می شد.
ادامه مطلب را لطفا بخوانید (هر کس دوست داشت میتونه با ذکر منبع مطلب رو تو وبلاگ خودش بذاره)