خواهش نادانی انسان نکن

هوا بس ناجوانمردانه سرد است

خواهش نادانی انسان نکن

هوا بس ناجوانمردانه سرد است

چرا؟

سلام



این روزها خیلی سردرگم هستم

یک حس در درونم می دود

اما بهش اجازه نمیدم حرف بزنه

همش بهش میگم هیسسسسس... با تو نیست...

تو یک رهگذری...!

مثل بقیه اونا که...!


این روزها دلم بستنی میخواد

که گازش بگیرم

و سوزش از ریشه های دندونام بدوئه تو قلبم!!


این روزها کلی کار عقب افتاده درسی دارم

درس هایی که نخوندم و روی هم تلنبار شده اند

تحقیق هایی که هنوز آماده و کامل نیستند...


این روزها همه هم کلاسی هایم یه جورایی به من حسودی می کنند!...

یک جورهایی!... (دورشان بگردم که اینقدر مهربانند)

ولی خیلی خیلی خیلی دوستم دارند

و وقتی چهارشنبه صبحی سر کلاس نروم نگرانم می شوند

و زنگ میزنند که کجا هستم


این روزها کار نشریه برام سنگین شده

چون دبیر یکی از محوری ترین صفحاتمون رو از دست دادیم

وقتی بود قدرش رو ندونستیم

الان که نیست......

و من دلواپسم

دلواپس راهی که دوستش داشتم

و دلسرد...


این روزها نیاز به یک رفیق همصحبت دارم (سوء تعبیر نفرمائید لطفا)

که برام وقت داشته باشه


این روزها ............................ (مخاطب خاص دارد)


این روزها خیلی میخوام از ته دل بخندم

از ته ته دل

ولی خیلی گریه میکنم


این روزها اگر آن دوستم

که خودش کوه درد است

و به من که می رسد می خندد

از ته دل می خندد

که مرا بخنداند

میان گریه هایم...

اگر نبود، من دق می کردم


این روزها خیلی ساکتم

اما به اینترنت که میرسم

خیلی پرحرف می شوم!


این روزها تو خونه

کسی کاری به کارم نداره

همش تو برگه هایی که دور و برم ریخته ام

غلت میزنم و غوطه ورم

فکر کنم اونها خیال می کنند

تنها مشغله ام؛ درسم است!


این روزها...

خدایا

کی 28 دی می رسه که من تکلیفم با خودم روشن بشه

و مشخص بشه با خودم چند چندم؟!


آخر نوشت:


خواهش میکنم برای آرامشم دعا کنید

اگه دعا نکنین ناراحت نمی شم

ولی دیگه برای عدم موفقیتم دعا نکنین جون مادرتون

امشبم مسافرم باز

قربون محبت دوستای مهربان و محترمم که هیچوقت تنهام نمیذارن (آیکون گل)



آخر آخر نوشت:

کارم از گریه گذشته است... به آن می خندم... (چقدر حرف زدما... آخیش... دلم خالی شد!)



عمو زنجیرباف

عمو زنجیر باف جان
ضمن عرض سلام و خسته نباشید
جهت زحمات بی دریغ شما بزرگوار
یک گِلگی داشتم از حضورتون ...
شما که زنجیر ما رو بافتی..؟
... پَه چرا پشت کوه انداختی..؟
مشکلتون دقیقاً چی بود؟
چرا این همه زنجیر بافته شده رو پشت کوه انداختید آخه؟

-------------------------------------------------------------------------------

کاش می تونستم این زنجیرهایی که برای خودم بافتم رو به پشت کوه بیاندازم...
عمو زنجیر باف...
کمکم کن لطفا!!

کاش میشد براش لاغر کنم خودمو...

کاش میشد لاغر کنم خیلی لاغر...
بیست کیلو بشم!
ده کیلو بشم!
نه! ... ...
سنگینه براش...

پنج کیلو شم ...




ادامه دارد

ادامه مطلب ...