| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | 2 | 3 | ||||
| 4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 | 10 |
| 11 | 12 | 13 | 14 | 15 | 16 | 17 |
| 18 | 19 | 20 | 21 | 22 | 23 | 24 |
| 25 | 26 | 27 | 28 | 29 | 30 |
زمانی که در سال 83 وارد دفتر نشریه امانت شدم، بعد از چند روز متوجه شدم که باید یک سری آرمان هایی که به آنها متقاعد بودم را تعدیل کنم. یکی از این آرمان ها که در برخورد با یکی از همکاران متوجه بی ارزش شدن آن شدم این بود:
همیشه دوست داشتم همه دوستم داشته باشند
این آرمان با گذشت هر روز تبدیل به یک رویا شد برایم...
آقای آقازاده، مدیرمسئول امانت وقتی ناراحتی های شدید منو دید گفت:
- خانم عبدی شما به دنبال مدینه فاضله ای هستید که در زمانه فعلی در دسترس ما نیست.

به راستی هم همینطور شده
هر قدر به دنبال این هستم که اخلاق گرایی را در ردیف اول اولویت هایم قرار دهم، بیشتر می بینم که جامعه ام از آن دور و دورتر می شود و رسیدن به این هدف، بعید و بعیدتر از قبل...
به راستی چرا تا این حد از اخلاق دور شده ایم؟ چرا وقتی یکی مثل من مقید به اخلاق و حقوق دیگران و رعایت آن می شود، او را به سخره می گیرند و سبک مغز تصور می کنند؟ چرا وقتی می توانی کسی را آزار دهی و این کار را نمی کنی و ضررش را می کشی، چرا به حساب بی فکری ات می گذارند؟
چرا به این نمی اندیشیم که رعایت حقوق دیگران -همانطور که دوست داریم حقوق خودمان رعایت شود- اهمیت دارد؟
چرا وقتی کسی نوبت و حق ما را رعایت نمی کند، دلخور می شویم، اما وقتی نوبت کسی را از او می گیریم، خود را زرنگ فرض می کنیم؟
چرا تخریب دیگران را شاهکار می دانیم و تضعیف او را قدرت؟
چرا قدرت را امتیاز می دانیم و حکمرانی را ارزش؟
...
و هزاران چرای دیگر که مرا هر روز بیشتر از روز قبل از مدینه فاضله ام دور و دورتر می کند...
برای یکی از دوستانم سوالی پیش آمده و آن را با این مضمون برای من ارسال کرده است: