ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | 2 | 3 | ||||
4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 | 10 |
11 | 12 | 13 | 14 | 15 | 16 | 17 |
18 | 19 | 20 | 21 | 22 | 23 | 24 |
25 | 26 | 27 | 28 | 29 | 30 |
در اینکه اوضاع پول و بودجه مملکت نابسامان است شکی نیست
اما گویا بعضی آدمها به دنیا آمده اند که دیگران را از زندگی و حتی همین نفس کشیدن های روزمره هم ناامید کنند
باور کنید!
بریم سر اصل مطلب:
به ندرت سوار اتوبوس می شوم چون واقعا کند حرکت میکند و من حوصله و طاقت کندی را ندارم. چون توجیهی برای این کند حرکت کردن در حالتی که هیچ چیزی جلوی اتوبوس را نگرفته وجود ندارد جز اینکه به شعور مسافران و وقت آنها دهن کجی می شود
اما در همین به ندرت سوار شدن ها تجربیات فراوانی یاد گرفته ام
دیروز خانمی در اتوبوس نشسته بود که از اول مسیر تا آخر همسفرم بود
هر کس در صندلی کناری او می نشست شروع می کرد از مرگ دلخراش پسر برادرش در یک سانحه رانندگی و اینکه چه بلایی سرش آمده
به قدری با اشتیاق صحنه های توصیف شده توسط همسرش هنگام غسل جسد را توضیح می داد که چند خانم دیگر هم صندلی هایشان را عوض کردند و پیش او نشستند!!!!!!!!!! و با او هم کلام شدند و شروع کردند به توصیف تجربیات خودشان!!!
بعد شروع کرد به تعریف اینکه پدر مرحومش چطور مرحوم شده! و بعد مادرش! و بعد برادرش...
بعد هم گفت که چه عروس نانجیبی نصیب خانواده اش شده و...
خدای من...
انگار وظیفه داشت با تعریف این مسایل تکان دهنده (که خدا نصیب نکند و همه خانواده ها را از این بلایا در امان بدارد) همین یک جرعه امید را هم از اطرافیانش بگیرد!
نمی دانم با این همه مصیبتی که سرش آمده، چطور پوستش آنقدر شفاف و بدون چروک بود!
به جان خودم!
با حجاب کامل نشسته بود، اما قرص صورتش که قابل دیدن بود، با توجه به سنش که معلوم بود نزدیک 50 است، درخشان و شفاف بود!
خوش به حالش!
واللا! بخیل نیستیم که!
صدها گل سرخ و یک گل نصرانی
ما را ز سر بریده می ترسانی ؟!
گر ما ز سر بریده می ترسیدیم
در مجلس عاشقان نمی رقصیدیم
-----
برای نارین
یادمه یه زمانی عضو شبکه اجتماعی "کلوب دات کام" بودم. اونجا یه تصویری دیدم، سمت چپ تصویر یه پسر بچه بود با لباس مندرس و سر و صورت کثیف و سمت راست یه پسر بچه با لباس های مارک دار و موهای فشن که عینک آفتابی مارکدارش خودنمایی می کرد.
(تصویری شبیه این تصویر بود!)
نوشته بود: کدوم رو بیشتر دوست داری؟
همه نوشته بودن پسرک سمت راستی (همون پسرک فقیر و با نمک)
کامنت دادم: اونایی که نوشتین تصویر سمت راست! عمرا اگه اون پسرت رو بغل کنین و ببوسیدش! که اگه جامعه اون پسر رو می بوسید و به آغوش می کشید، این لباس ها و وضعیت رو نداشت...
چقدر به این حرفم ایمان داشتم! چون خودم هیچوقت تو موقعیتی قرار نگرفته بودم که...
دیروز روپوش سفیدی تنم بود و ادکلن دوست داشتنی ام رو تا آخرین نفس رو لباسم خالی کرده بودم.
پنجراه سوار تاکسی شدم و منتظر بودیم پر شه تا راننده حرکت کنه
یه دختر کوچولو حدود 9 ساله سوار تاکسی شد و گفت: مدرس؟
دخترک دمپایی های قرمزی به پا داشت که جلوش بسته بود و چند سایز از پاش بزرگتر...
روسری مشکی به سر داشت و موهاش از کنار روسری بیرون ریخته بود
شلوار فوق العاده مندرس، دامن و بلوزی کهنه تر... و بویی نامطبوع و سر و دستی سیاه و کثیف.
کنارم که نشست، ناخودآگاه خودم رو به در تاکسی چسبوندم که بهم برخورد نکنه، گوشی مو از جیبم برداشتم و گذاشتم تو کیفم، و تا آخر مسیر داشتم می پیاییدمش.
از جیبش چند تا 50 تومنی پول خرد درآورد و به راننده داد.
می ترسیدم لباسم کثیف شه یا می ترسیدم بوی ادکلنم محو شه؟!...
از تاکسی که پیاده شدم،
وارد ساختمان دفتر نشریه که شدم،
سوار آسانسور که شدم،
اشکم دراومد!
تا حالا به خودتون سیلی زدین؟
از خودم متنفرم! خیلی...