خواهش نادانی انسان نکن

هوا بس ناجوانمردانه سرد است

خواهش نادانی انسان نکن

هوا بس ناجوانمردانه سرد است

باران می بارد امشب..

باران باش

کسی به باران عادت نمی کند

هر وقت بیاید دوست داشتنی است 

باران

نمایشگاه مطبوعات بین المللی تهران-18

هجدهمین نمایشگاه بین المللی مطبوعات تهران در محل مصلای این شهر سومین روز برگزاری را طی می کند. 

به همت اداره کل فرهنگ و ارشاد اسلامی آذربایجان غربی، جمعی از اصحاب رسانه استان برای شرکت در این نمایشگاه هم اکنون در حال بازدید از این غرفه های مطبوعاتی و رسانه ای هستند. 

گفتنی است استقبال عمومی از این نمایشگاه چشمگیر و همچنین حضور مطبوعات و رسانه های کشور نیز مطلوب است. 

از دقایقی قبل از بازگشایی نمایشگاه که راس ساعت 9 می باشد، جمعیت مشتاق برای بازدید از نمایشگاه در مقابل درب نمایشگاه حضور داشتند. 

اداره کل فرهنگ و ارشاد اسلامی آذربایجان غربی نیز به نمایندگی از مطبوعات استانی، خبرگزاری ها و سرپرستی های مطبوعات در استان، در این نمایشگاه غرفه دارد و از بازدید کنندگان پذیرایی می کند. 

 

 بعدا نویس!

بدلیل عدم امکان کوچک کردن تصاویر، امکان درج تصاویر بر روی وبلاگ فراهم نشد، ولی لینک تصاویر را برای مشاهده دوستان و علاقمندان درج میکنم.  

 

http://s2.picofile.com/file/7168070214/SAM_0907.jpg 

 

 

http://s2.picofile.com/file/7168072040/SAM_0910.jpg 

 

 

http://s2.picofile.com/file/7168075050/SAM_0976.jpg

پدر...

شاید اینو قبلا خونده باشید؛ منم خیلی جاها دیدم اینو! ولی چند باره خوندش خالی از لطف نیست!


4 ساله که بودم فکر می کردم پدرم هر کاری رو می تونه انجام بده .


5 ساله که بودم فکر می کردم پدرم خیلی چیزها رو می دونه .


6 ساله که بودم فکر می کردم پدرم از همة پدرها باهوشتر.

8 ساله که شدم ، گفتم پدرم همه چیز رو هم نمی دونه.

10 ساله که شدم با خودم گفتم ! اون موقع ها که پدرم بچه بود همه چیز با حالا کاملاً فرق داشت.

12ساله که شدم گفتم ! خب طبیعیه ، پدر هیچی در این مورد نمی دونه .... دیگه پیرتر از اونه که بچگی هاش یادش بیاد.

14 ساله که بودم گفتم : زیاد حرف های پدرمو تحویل نگیرم اون خیلی اُمله .

16 ساله که شدم دیدم خیلی نصیحت می کنه گفتم باز اون گوش مفتی گیر اُورده .

18 ساله که شدم . وای خدای من باز گیر داده به رفتار و گفتار و لباس پوشیدنم همین طور بیخودی به آدم گیر می ده عجب روزگاریه .


21 ساله که بودم پناه بر خدا بابا به طرز مأیوس کننده ای از رده خارجه .


25 ساله که شدم دیدم که باید ازش بپرسم ، زیرا پدر چیزهای کمی درباره این موضوع می دونه زیاد با این قضیه سروکار داشته .


30 ساله بودم به خودم گفتم بد نیست از پدر بپرسم نظرش درباره این موضوع چیه هرچی باشه چند تا پیراهن از ما بیشتر پاره کرده و خیلی تجربه داره .


40 ساله که شدم مونده بودم پدر چطوری از پس این همه کار بر میاد ؟ چقدر عاقله ، چقدر تجربه داره .

45 ساله که شدم ... حاضر بودم همه چیز رو بدم که پدر برگرده تا من بتونم باهاش دربارة همه چیز حرف بزنم ! اما افسوس که قدرشو ندونستم ...... خیلی چیزها می شد ازش یاد گرفت !


حالا اگه اون هست و تو هم هستی یه خورده ......


هر جوری میخوای جمله رو تموم کن (منتظرم ها!)پی نوشت: لطفا در صورت امکان برای شادی روح پدر دوستانی که میان اینجا و پدرشون در قید حیات نیست یک صلوات بفرستید.