خواهش نادانی انسان نکن

هوا بس ناجوانمردانه سرد است

خواهش نادانی انسان نکن

هوا بس ناجوانمردانه سرد است

روشنی چشم تو (۱۲)

آن روز، روز بخصوصی بود. پرستو بعد از مدتها انتظار راهی بیمارستان شده بود تا نوزادش را به دنیا بیاورد. همه خوشحال و منتظر بودند. نگار اما بیشتر منتظر ورود پسرکی بود که لحظاتی بعد به دنیا می آمد. خانه نگار تبدیل به اتاق انتظار شده بود. دایی سعید آماده رفتن به بیمارستان شد. نگار از دایی خواست با او برود. دایی سعید اولش موافق نبود، ولی با اصرار و خودشیرینی های نگار بالاخره راضی شد و آن دو به بیمارستان رفتند. دایی سعید از وقتی پرستو را بستری کرده بودند، مدام به بیمارستان و خانه نگار رفت و آمد می کرد. در راه شروع به صحبت با نگار کرد؛ صحبت هایی که نگار هرگز فکر نمی کرد روزی آنها را از زبان دایی سعید بشنود.

- نگار جان؛ استرس و دلهره شدیدی دارم. احساس می کنم همراه پرستو در بیمارستان هستم!

نگار سکوت کرده بود و فقط گوش می داد. احساس می کرد اگر او حرفی بزند، دایی سعید حرفهایش را ادامه نمی دهد، از طرفی نگران بود دایی سعید با این همه استرس در رانندگی اش دچار مشکل شود و به دردسر بیفتند!

- من و پرستو تصمیم گرفتیم اسم پسرک مان را سینا بگذاریم. البته استشو بخوای این تصمیم من بود تا پرستو! اون دوست داشت اسم پسرمان را برهان بگذارد...

و نگار باز هم سکوت کرد و در دل فکر کرد که انتخاب پرستو زیباتر است!

- راستش اون بعد از یک مدت تسلیم شد و قبول کرد که اسم مورد علاقه مرا بر فرزندمان بگذاریم. پس تو بعد از ما دو نفر، اولین کسی هستی که اسم بچه مونو می دونی!

نگار بالاخره جرأت پیدا کرد که حرف بزند.

- دایی جون، خیلی خوشحالی؟

- آره خب... می دونی نگار، نمی دونم دخترا هم اینطوری هستن یا نه... به ذهنم نرسیده بود از پرستو بپرسم! ولی من از وقتی خودم پسر بچه 15-16 ساله ای بودم، دوست داشتم روزی بچه داشته باشم! اصولاً همه آقایون دوست "بچه دوست" هستن! راستشو هم اگه بخوای من دختر رو بیشتر دوست دارم؛ اما از الان عاشق پسری شدم که داره میاد به جمع ما اضافه بشه... من امروز "بابا" میشم نگار...

و نگار فقط به این موضوع فکر می کرد که: "دایی سعید امروز چقدر پرحرف شده ها!!!"

***

نوزاد به منزل منتقل شد. پدر پرستو اذان و شهادتین در گوش پسرک خواند و او را به دست ننه داد تا اسمش را در گوشش بگوید. ننه با تعجب به دایی سعید و پرستو نگاه کرد و گفت: اسمشو چی میذارین؟!

دایی سعید بلافاصله گفت: سینا

نگار دید که پرستو آرام و محجوبانه سر به زیر انداخت. گویا خیلی غصه خورد که تصمیمش برای اسم فرزندش عملی نشد. ناگهان فکری به مغزش خطور کرد. قرآن را برداشت و گفت: صبر کنید... بگذارید قرآن اسم او را انتخاب کند.

در دلش حسابی استغفار کرد که این شوخی را قرآن می کند؛ اما با خود اندیشید و گفت: خدایا... به خاطر اینکه دل بنده تو را شاد کنم، این کار را می کنم...

و چشمانش را بست، باز کرد، آیه ای را خواند و گفت: بگذارید برهان! اینجا هست! باور کنید!!

باورکردنی نبود، نگار واقعاً راست می گفت! این کلمه در آیه ای از آن صفحه آمده بود و دایی سعید بعد از دیدن آن صفحه قبول کرد و گفت:

- مادر بگو اسمش برهان است.

شادی در چشمان پرستو موج میزد. لبخند تشکرآمیزی نثار نگار کرد و گویی با آن لبخند دنیا را به او بخشید.

نگار در اولین فرصت تولد برهان کوچولو را به امیر خبر داد و از او مژدگانی خواست. امیر هم قول یک مژدگانی جانانه را به نگار داد.

- امیر... تو هم برای بچه دار شدنت در آینده نقشه کشیده ای؟

- بله؟؟!!

- هیچی بی خیال!

و صحبت را عوض کرد.

اولین دیدار امیر از برهان را نگار برای همیشه در بایگانی ذهنش ضبط کرد.

نظرات 8 + ارسال نظر
کوری زانیاری یکشنبه 1 اسفند 1389 ساعت 17:38

سلام ندای جان.نیستی دوست خوب .اصلا اخلاق ورزشی نداری.درضمن پیشاپیش میلاد پیامبراکرم برشما مبارکباد.

سلام
نه واللا من اخلاق ورزشکاریم سر جاشه. یه مدت کلا نبودم خب

کوری زانیاری یکشنبه 1 اسفند 1389 ساعت 17:41

نمیدانم ازمون چی داری؟ولی هرچی هست امیدوارم موفق باشید.

فهیمه دوشنبه 2 اسفند 1389 ساعت 00:05 http://shaparak-e-barooni.blogfa.com/

به به...

چشممان به جمال این امیر آقا و نگار خانوم روشن شد دوباره

میام سر فرصت می خونمش...
برم قبلی ها رو هم یه دوره ای بکنم


فعلا تو بیا که منم آپیدم

به به................ بانو فهیمه

مرسی که میای عزیزم

علی دوشنبه 2 اسفند 1389 ساعت 10:55 http://www.ta-chashmhayash.blogfa.com/

سلام همشری عزیز
عیدتون مبارک

در رابطه با فوت فرشته خیلی متاثر شدم
خدا رحمتش کنه

همیشه وقتی خبر فوت جوونی رو میشنوم این سوال برام پیش میاد
چرا خوبان در جوانی میمیرند

تسلیت

سلام همشهری
عید شما هم مبارک

همچنین

ممنون

آرغین دوشنبه 2 اسفند 1389 ساعت 15:04 http://www.arghin2.blogfa.com

سلام
مناسبت امروز :
میلاد منادی وحدت و رسول آزادی بیان
آنا دیلی گونو
سالگرد دده کاتب
بر شما مبارک .
چندین ماه است لینک شده ای ، شاید تلافی کنی ...

سلام
خدا ایشان را بیامرزد

حتما تلافی می کنم و ببخشید که حواسم نبود

الناز سه‌شنبه 3 اسفند 1389 ساعت 15:49

وایییییییییییییییییییییییییییییی بالاخره بقیشو نوشتی

اما یه کم با عجله نوشتی ها مشخصه

جمله بندیات به خوبی قبل نبود از لحاظ دستوری

ولی خوب داستان مثل همیشه جذاب بود

به جز اینکه یکم

در مورد مهربونی نگار اغراق شده بید

به هر حال تشکور یولداشیم

آن مرد سه‌شنبه 3 اسفند 1389 ساعت 21:50 http://marpenp.blogfa.com/

مرسی از اینکه خبر دادین
ولی دیگه جبران غیبتتون را بکنید تند تند بنویسین

س.م.ع پنج‌شنبه 5 اسفند 1389 ساعت 13:20 http://seyedd.blogsky.com

سلام آبجیه کم وفا....بهتره بگم کلا بی وفا


اگه خواهر برادری اینشکلیه، ............ بقیشو خودت بگو...

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد