ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | 2 | 3 | ||||
4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 | 10 |
11 | 12 | 13 | 14 | 15 | 16 | 17 |
18 | 19 | 20 | 21 | 22 | 23 | 24 |
25 | 26 | 27 | 28 | 29 | 30 |
سه ماه از آن روزها می گذشت... وضع مالی خانواده نگار بهتر از روزهای اول شده بود. با پول فروش زمین، یک خانه و یک زمین دیگر در محلی دیگر خریدند و توانستند یک فروشگاه لوازم یدکی برای پدر دست و پا کنند و حالا دیگر از آن زندگی سخت گذشته خبری نبود.
نگار در این مدت چندین بار امیر را دیده بود. همچنین خانواده امیر هم برای دید و بازدید به ارومیه آمده بودند و نگار باز هم نگاه های سنگین مادر امیر را دیده بود!
در یکی از روزهای زرد پاییز بود که امیر به نگار گفت: من اگه دلتو شکستم دلیل داشتم و آن این بود که نمی خواستم به درس و مشقت ضربه ای بخورد. من می دانم اگر وارد مسایل حاشیه ای شوی به درست لطمه خواهد خورد!
و نگار جوابش را نداد...
- نگار...
- دوست ندارم در این مورد صحبت کنیم! بذار حرفهام تو دلم بمونه...
و روزها از پی هم گذشتند و حالا یک ماه به امتحانات ترم اول نگار مانده بود. نگار می دانست که از این به بعد جمعه ها اجازه رفتن به منزل ننه را نخواهد داشت و این آخرین جمعه است... آخرین جمعه ای که تا یک ماه دیگر می تواند امیر را ببیند!! و دید!
- نگار... منو ببخش... من بهت دروغ گفتم! من دوستت دارم...
- نه! تو مجبور نیستی به خاطر اینکه دل منو نشکنی بهم دروغ بگی! تو حق داری کسی رو دوست داشته باشی یا نه!
- ولی من واقعاً تو رو دوست دارم!!
- باشه، حالا دیگه برو کار دارم...!!
- نگار من دارم میرم اصفهان، باید یه سر به خانواده ام بزنم و در ضمن یک سری مدارک قراره به اداره ارائه بدم که هنوز ندادم.
-... برمی گردی؟!
- مسلماً...
نگار خوشحال بود، هر چند خوشحالی اش را نمایان نکرده بود، ولی از ته دل خوشحال بود که امیر او را دوست دارد...
یک روز که نگار و مادر در خانه نشسته بودند و سبزی پاک می کردند، مادر به نگار گفت:
- اون روز با دایی سعید تو باغ سیب کار می کردیم، من گفتم خوش به حال نگار که عاشق سیبه! امسال محصول سیب پرباره! و دایی سعید هم گفت: آره... خوش به حال امیر و نگار.. می تونن تا سال دیگه سیب بخورن! اونا هر دو عاشق سیب هستند!
- جدی؟ دایی جون خوب میدونه ما چی دوست داریم ها!
- آره اما یه حرف دیگه هم گفت...
- چی؟
- گفت امیر و نگار هم قیافه هاشون، هم علایق و سلایق شون و... به هم شبیه؛ خوبه که شما دو تا با هم عروسی کنید!
- تو چی گفتی؟
- خب معلومه!! گفتم من جنازه ی تو رو هم رو دوش امیر نمیذارم!
- مامان؟ چرا؟ امیر که پسر خوبیه...
- نه... مثل اینکه تو هم بدت نمیاد! محاله قبول کنم! در ضمن تو بچه ای و وقت امتحاناتته، بهتره بری به درس و مشقت برسی... این حرفا به تو نیومده...
- نه.. من علاقه ای به امیر ندارم، اما دوست دارم بدونم چرا این حرفا رو میزنی؟
- آره می دونم دوسش نداری! از نوشته هات تو دفتر خاطراتت هم معلومه که دوستش نداری!!
- مامان اون دفتر خاطرات خصوصی منه؛ چرا خوندیش؟
- بسه دیگه... برو تو اتاقت و درست رو بخون. هفته بعد امتحاناتت شروع میشه، باید باز هم...
و نگار حرف مادر را قطع کرد: باید باز هم شاگرد اول بشی!!
- من صلاح تو رو می خوام!
نگار به اتاقش رفت و مشغول مطالعه درس فیزیک شد. اما اصلا تمرکز نداشت؛ حرف های مادر، نگار را یاد حرف های امیر در روزهای اول انداخت: "مهم نیست ما چه می خواهیم... مهم دیگران هستند... مهم بزرگترها هستند..."
نگار به قدرت مادر واقف بود و می دانست او هر کاری را که بخواهد انجام خواهد داد. مادر توانسته بود نگار را مجبور کند راهی را که او برای ادامه تحصیلش انتخاب کرده بود را ادامه دهد، نگار به این موضوع هم فکر می کرد که تا این سن حتی اجازه پوشیدن لباس های مورد علاقه اش را هم نداشته و حالا برای زندگیش هم باید مطیع می بود! ولی دائما این جمله را با خود تکرار می کرد: "من یک روز حق انتخاب خواهم داشت"...
...
آخرین امتحان هم تمام شد و نگار همراه با دوست صمیمی اش "هستی" سبکبال به خانه برمی گشتند. در راه مدرسه تا خانه و خانه تا مدرسه، همیشه با هستی سر مسایلی که برایش اتفاق می افتاد، صحبت می کردند. هستی حالا جایگزین مرضیه شده بود. نگار در مورد مرضیه با هستی صحبت می کرد و اینکه چطور او را با داشتن فقط 16 سال، مجبور به ازدواج با کسی کرده بودند که علاقه ای به او نداشت و اینکه مرضیه در شب حنابندان چقدر برای نگار گریه کرده بود!
وقتی نگار به خانه رسید، با دیدن کفش های امیر دم در از خوشحالی بال درآورده بود! پله ها را دو تا یکی بالا رفت و در را باز کرد؛ اما سعی داشت خوشحالی در چهره اش نمایان نباشد!
بعد از سلام و علیک مختصری، به اتاقش رفت و لباس هایش را عوض کرد و نزد مادر و امیر برگشت. وقتی مادر برای آوردن میوه به آشپزخانه رفته بود، امیر یک سررسید به نگار داد و با اشاره چشم به نگار فهماند که مادر متوجه دادن آن به نگار نشود. نگار سریع به اتاقش رفت و آن را باز کرد. در آخرین صفحه آن یک شماره تلفن نوشته شده بود و نگار به امیر و خودش خندید که مانند غریبه ها باید شماره هم را داشته باشند!
امیر رفت و نگار بی صبرانه منتظر رسیدن فردا بود. گویا ثانیه شمار با نگار سر دشمنی داشت...
با هر زحمتی بود، ساعت اتاق نگار فردا را اعلام کرد. سریع لباس پوشید و راهی شد. نگار نمی توانست از خانه تلفن کند، چون در اینصورت مادر متوجه می شد و برای هر دوی آنها دردسر درست می شد. نگار به اولین تلفن عمومی که رسید، با دستانی لرزان شماره را گرفت... صدای امیر را شناخت:
- الو.. بفرمایید...
- ...
- الو...
- س...سلام..
- سلام نگار جان، خوبی؟!
- خوبم... با من کاری داشتی؟
- چرا صدات می لرزه نگار؟!
- نه... نمی لرززززززه...
صدای خنده امیر در گوشی پیچید و از خنده او نگار هم خندید!
- کمی دلهره دارم! شاید مال اینه که با تلفن عمومی زنگ میزنم!
- دفعه اولته با تلفن عمومی حرف میزنی؟ اونم با یه پسر؟!
- خب معلومه! این که گفتن نداره!!
- ببخشید خب... شوخی کردم! امروز نیم ساعت هم زودتر اومدم سر کار که وقتی تلفن کردی حتما خودم تو اتاقم باشم!
- خوبه.. حالا کاری داشتی؟
- نه... کار خاصی نداشتم... فقط حالا که امتحاناتت تموم شده می خواستم یه چیزی بهت بگم...
- بگو...
- وقتی اصفهان بودم یه اتفاقی افتاده بود... اصلا می دونی چیه نگار... یادته من گفتم که دوستت دارم؟ اون حرفو زدم تا تو امتحاناتت رو با خیال راحت بگذرونی!...
نگار گوشی را گذاشت... مثل این بود که با یک پتک محکم بر سرش کوبیده باشند... این کار امیر مثل این بود که او را دست انداخته باشد. یک روز او را دوست داشت و روز دیگر نه... واقعاً از امیر بدش آمد.
نگار همه راه باقی مانده تا مدرسه را گریه کرد... اشک امانش نمی داد... حتی در مدرسه هم نتوانست سر کلاس برود و تمام مدت را در نمازخانه مدرسه گریه کرد...
ادامه دارد
نویسنده: ندا عبدی
برداشت ممنوع حتی با ذکر منبع و نام نویسنده
------------------------------------------------------------------
باز نمی دونم واسه کی کامنت اشتباهی دادم
داشتم واسه فهیمه می کامنتیدم که بعد تموم شدن نوشتنم، دیدم شاپرک بارونی نظراتش بازه و هنوز چیزی ننوشتم! از بی دقتی منه که می خوام یهو به شونصد نفر کامنت بدم! هر کی هست لطفا تائید نکنه و منو ببخشه اگه بی ادبی شده باشه!!!!
مرسی ندا خانم از قصه تون
مرسی
اگر فرصتی کردی سری هم به من بزنید
پس بقیه داستان چی شد؟؟؟
چنر روز یکبار آپ میکنید؟؟
لطفا تاریخش را مشخص کنید
سلاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام



خوبی ندا جونم
واااااااااااااای چقده قشنگ شده داستان
زودی بقیه اش رو هم بذار.....
ایول... ایول.... داش ندا رو ایول
ندا جون فکر می کنم تو کامنت اشتباهی به کسی ندادی!
چون تو یه نظر خصوصی واسه من گذاشتی و فکر می کنم همون نظریه که خودت میگی!!!!
احتمالا اشتباهی تیک خصوصی رو زدی! چون ساعتش رو هم چک کردم همون موقع هایی بوده که تازه آپیده بودی.....
بازم میسی که برم کامنتیدی!!!!
من برگشتم الان در حد تیم ملی خوشحالم که کامپیوترم درست شد بالاخره !!
این قسمتش خیلی پر هیجان بود شاید به خاطر اینکه بیشتر به اصل ماجرا و زیر و بم های رابطه نگار و امیر پرداخته بودی و حاشیه نرفته بودی خلاصه من این قسمت رو بیشتر دوست داشتم نمی دونم چرا خوندنش منو یاد کتاب بامداد خمار انداخت!!!