- مقدمات استخدام امیر در یکی از ادارات همین شهر فراهم شده، فقط مانده درس های این ترم را با موفقیت پاس کنه و کارت معافیتش از سربازی رو بگیره...
موجی از خوشحالی در چهره همه خانواده دوید. همه بابت این اتفاق خوشحال بودند، بخصوص نگار که می دانست با این اتفاق امیر را بیشتر از همیشه خواهد دید.
شب که شد همه در باغ پشت خانه "ننه" به مناسبت جور شدن کار امیر میهمان خان دایی بودند. بساط کباب براه بود و همه خوشحال و شاد بودند. نگار را برای آوردن نمک به داخل خانه فرستادند. کسی در خانه نبود و سکوت خانه را فراگرفته بود. نگار کمی ترسیده بود که متوجه شد امیر هم دنبال او می آید. با دیدن امیر کمی از ترس نگار فروکش کرد، ولی ظاهر را حفظ کرده و به راهش ادامه داد!
- وایستا منم بیام، تابلوئه ترسیدی!!
- شما برو، من نمی ترسم!
- نگار... کارت دارم! وایستا!
- ...
- همونطور که در جریانی، من بعد تموم شدن درسم باید تنها بیام اینجا و برم سر کار، یعنی بدون خانواده ام، چون بابام تعهد خدمت داره و بجز هوانیروز اصفهان انتخاب بهتری نمی تونه داشته باشه، مامانم برای موندن من خونه "حاجی بابا" رو پیشنهاد کرده که به اداره هم نزدیکه...
- خب اینا رو چرا به من میگی؟
- یعنی تو منو دوست نداری؟! نمی خوای منو ببینی؟
- ... خب... چرا... یعنی...
- نگار... نگو... من از آینده این دوست داشتن هامون می ترسم!
- ترس؟
- یه چیزایی هست که تو نمی دونی!
و واقعاً نگار خیلی چیزها را نمی دانست. خیلی از واقعیت هایی که تا کنون از چشم نگار دور مانده بود و او هیچ اطلاعی از آن نداشت و شاید دلیل این همه ندانستن، این بود که تمام فکر نگار پیش درسهایی بود که هیچ علاقه ای به آن نداشت!
- چرا می ترسی امیر؟ مسلماً چیزی هست که من نمی دونم! اون چیه؟
- روی پیشانی هر کدام از ما، سهم مان از زندگی نوشته شده، خواستن ما زیاد مهم نیست! مهم دیگران هستند که چه تصمیمی می گیرند، اینکه من و تو همدیگر را دوست داشته باشیم، برای دیگرانی که گفتم، اصلاً اهمیتی ندارد! مهم این است که آنها راضی باشند و خدا بخواهند!
- متوجه نمی شوم! دیگران یعنی کی ها؟ تو چرا...
- یعنی بزرگترها! الان وقت این حرفها نیست، باور کن! بعداً در این مورد حرف می زنیم.
این را گفت و با حالتی پریشان و چشمانی سرخ، به باغ برگشت، اصلا هم توجهی نکرد که نگار در خانه تنها مانده است و نگار هم ترسش را فراموش کرده بود و به درد بزرگتری که سراغش آمده بود، فکر می کرد!
در جشن آن شب، نگار و امیر مثل برق گرفته ها بودند! هوا به سردی می گرایید ولی همه از بس غرق شادی های خود بودند که سرما یادشان رفته بود! نگار تمام توجهش را به سوی امیر معطوف کرده بود و به روشنی دید که او از سرما می لرزد! کتش را درآورد و به سمت امیر رفت و آن را روی شانه امیر انداخت. گویا همه چشم ها برای لحظه ای به سمت آن دو دوخته شده بود! امیر جو را شکست و با خنده گفت:
- باز گلی به جمال تو "دختر عمه"! همه مرا فراموش کرده بودند! انگار نه انگار که این جشن مال من است!!
همه خندیدند، اما دو نگاه روی نگار سنگینی می کرد و آن نگاهها متعلق به "مونس"، مادر امیر و مینا، مادر نگار بود...
***
امیر در خانه "حاجی بابا"یش ساکن شد. در خانه پیرزن و پیرمردی که سن زیادی داشتند و همه فرزندان را به خانه خودشان فرستاده بودند. انگار از همه دنیا، مهمترین چیزها برای آن دو ثروتی بود که داشتند؛ هر چند فرزندانشان از آن ثروت سرشار بی نصیب نبودند!
امیر هر جمعه به خانه ننه می رفت و این موضوع در مورد همه خانواده صادق بود.
"جمعه" میعادگاه امیر و نگار شده بود. "پرستو" عضو جدید خانواده، به نگار علاقه زیادی داشت و این علاقه متقابل بود. آنها ساعت ها بدون خستگی با هم صحبت می کردند، در مورد وضعیت درسی نگار و عدم علاقه او به رشته تحصیلی اش، خصوصیات افراد خانواده، گذشته هر کدام و حرف های زیادی که هرگز پایانی نداشت! نگار از "آقابابا" و خوبی هایش برای پرستو حرف می زد و پرستو همیشه آرزو می کرد ای کاش فقط یک بار می توانست او را ببیند. در این میان گاهی هم امیر وارد بحث آنها می شد و نگار از این موضوع خیلی خوشحال بود.
در یکی از همین جمعه ها بود که امیر سوالی از نگار پرسید که جریان زندگی نگار را تغییر داد...
- نگار؛ تو چرا منو دوست داری؟!
- مگه دوست داشتن دلیل می خواد؟
- خوب بله! یکی به خاطر قیافه دیگری رو دوست داره، یکی به خاطر پول و ثروت، یکی بخاطر... نگار تو گریه می کنی؟
- پس چیکار کنم؟ تو فکر می کنی من عاشق چشم و ابروی تو شدم امیر که این مثال ها رو میاری؟ من تو رو دوست دارم اما فکر نمی کردم یک روز باید بگم چرا!
- باشه حق با توست! ولی من تا ده سال دیگه نمی خوام عروسی کنم!
- من هم همین طور
- شاید هم بیشتر! شاید تا 15 سال!
- منم همین طور!
- شاید باز هم بیشتر...
- بس کن! شاید تا آخر عمر! اون وقت منم همین طور!! اگه دوستم نداری، نیازی به این همه مقدمه چینی نیست امیر! خودت شروع کردی و خودتم تموم کن! باشه؟! اینقدر هم بهانه نیار!
نگار این را گفت و با صورتی خیس از اشک از آنجا رفت.
نگار در اتاق بزرگ خانه ننه سرش را در بالش نرمی فرو کرده بود و اشک می ریخت. ناگهان دستی بر شانه اش خورد و نگار با اضطراب به سمت صاحب دست برگشت...
پرستو به آرامی نگار را در آغوش کشید...
- ببخشید نگار، ولی من همه حرفاتون رو شنیدم! ناخواسته بود عزیزم، اما صدای شما خیلی بلند بود!
- خب... تو که در این مورد به دایی سعید چیزی نمیگی؟ این موضوع دیگه تموم شده است...
- مطمئن باش نگار جان! در ضمن دیگه گریه نکن!
در این هنگام امیر در را باز کرد و وارد اتاق شد:
- زن عمو میشه یه لحظه ما رو تنها بذارید؟
- باشه، به شرطی که نگار رو اذیت نکنی!
- قول میدم
پرستو از اتاق بیرون رفت و نگار خدا را شکر می کرد که همه اهل منزل در باغ مشغول برداشت محصول هستند و شاهد این اتفاقات نبودند!
- نگار من که منظوری نداشتم. فقط می خواستم...
- تو منظور خودت رو خوب بیان کردی. حیف که...
- ببین نگار، من یه سوال ازت می پرسم، خوب فکر کن و بعد جواب بده. اگه یه خواستگار خوب داشته باشی، باهاش ازدواج می کنی؟
- من که سنی ندارم امیر! من همش 16 سالمه. من تازه می خوام برم کلاس سوم دبیرستان! در ضمن، برای من خوشبختی فقط زمانی بوجود میاد که در کنار کسی باشم که دوستش دارم.
- نه نگار، تصمیم گیری در این مورد با تو نیست!...
- کسی نمی تونه منو مجبور به کاری بکنه! من انسانم و اختیار دارم!
- اصلاً... اصلاً من تو رو دوست ندارم! تو زیادی حساس و زودرنجی! من نمی تونم تو رو خوشبخت کنم! من...
- برو امیر... برو بیرون! ازت خواهش می کنم برو!
- نگار واقعا عصبی و ناراحت شده بود و کنترلی بر خشمش نداشت. صدای نگار بقدری بلند بود که پرستو به سرعت وارد اتاق شد...
***
- نگار جان، تو دختر زیبایی هستی، متین و باوقاری... خانواده خوبی داری، درسته که شما از اسب افتادین، ولی از اصل که نیفتادین! مطمئناً عشق بهتری به سراغت خواهد آمد.
این حرفهای پرستو بود که برای آرام کردن نگار به او می گفت.
وقتی نگار بعد از چند روز به حرف های پرستو فکر کرد، احساس کرد کمی آرام تر شده و نیازی به این همه جنجال نبود! مقابل آینه ایستاد و خودش را برانداز کرد... "دختر زیبا"! نگار با دقت در چهره اش دقیق شد:
صورت نگار گرد بود، وقتی می خندید، گونه هایش به طرز زیبایی جلوه می کرد، موهایش طلایی و بلند بود، ولی خودش موی کوتاه را بیشتر دوست داشت و این مدل مو را به اصرار مادر انتخاب کرده بود، چشمان نگار به توصیف خودش "تیله ای" بود؛ چون رنگ آنها در شب و روز متفاوت بود! لبهای کوچک و دماغی که خودش آن را "مدل کوفته ای" می نامید به هم می آمدند! ابروهای کشیده و چشمانش هر چند به چشم خودش زیبا نبود، اما آنها را دوست داشت... قدش هم بلند بود، آنقدر که همیشه مجبور میشد علیرغم میل باطنی اش، در ردیف آخر کلاس بنشیند!
***
آن شب هم مثل تمام شب های دیگر بود، هوای ارومیه در آن شبهای تابستانی، خنکی خاص خود را داشت و پدر هنوز به خانه نیامده بود. با صدای زنگ "علی" به سمت در دوید و پدر با یک جعبه شیرینی وارد خانه شد.
- همه به صف بشن، من می خوام نطق کنم!
مادر با خنده گفت: حاله نمیشه به صف نشیم و بگی چی شده؟
- ما بزودی دوباره صاحب خانه می شویم!
نگار به هوا پرید و گفت: هورا... یعنی از دست این خانومه صاحبخونه راحت میشیم؟
مادر با تعجب به پدر نگاه می کرد، شاید با چشمانش می پرسید: از کجا...
- صبح رفته بودم بنگاه معاملات ملک، زمینی که بعد از فروختن خانه و پرداخت غرامت به ... خریده بودیم، به قدری گران شده که می توانیم یک خانه هر چند کوچک با پول آن بخریم و حتی می توانم با بقیه پول آن یک مغازه هم دست و پا کنم!
مادر این بار خوشحالی اش را نمایان ساخت و دستانش را به سوی آسمان بالا برد و خدا را سپاس گفت...
ادامه دارد
نویسنده: ندا عبدی
هر گونه برداشت حتی با ذکر منبع و نام نویسنده ممنوع است
سلام براستی که قدرت تخیلی خوبی دارید .
سلام
دیگه فکر کنم کم کم داریم به آخرای قصه نزدیک میشیم.
یه سوال :قضیه از اسب افتادن و خونه نداشتن و اینها رو توی قسمتای قبلی گفته بودی که حالا یه دفه بشون اشاره کردی؟؟؟
مثل همیشه خوشجل موشجل بود
سلام
نه خیرم هنوز نصف هم نشده داستان
سلام
چقدر خوب می نویسی ندا
سلام
آیا اول اینا؟؟؟؟؟
آیا اینا؟؟؟؟
وااااااااااااااااااااااااااای .....
خیلی قشنگ بودش.....
با اینکه از سرم از درد داره می ترکه ولی دلم نیومد نخونده بذارم و برم.....
مرسی ندا جونم.....
بـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــوســـــ
بابای فعلا.....
سام...





من برداشت کردم و چاپ
سلام
شما بزودی تحت پیگرد قانونی قرار می گیرید
ندا خانم یواش یواش دارم معتاد میشم
مثل سریالهای تلوزیونی
خوشحالم که باعث کنجکاوی شده داستان
ندا جون آپیدمااااا
یه سری بزن